تبليغاتX
من آزاده هستم
من آزاده هستم
زنان

 

 

 

 

 

 

 

حکومت از زنان می ترسد

 فريبا داوودي مهاجر‏

 

روز: چندی پیش، برنامه بیست و سی که از شبکه دوم سیما پخش می شود فمینیسم در ایران را مورد انتقاد قرار داده و آن را به عنوان یک حرکت ضد خانواده معرفی کرد. در این برنامه فیلمی از تجمع های مختلف زنان پخش شد در حالی که زنان شعار های برابری خواهانه می دادند. سپس این برنامه گزارشی از یک کارگاه آموزشی که زنان برگزار کرده بودند پخش کرد.

  به نظر می رسد توجه بیست وسی به  جنبش  زنان در ایران  بی دلیل و بدون هدف نیست و می تواند حاکی از دلایل مختلفی  باشد. اول آنکه جنبش زنان در ایران دارای قدرت است. حرکت ایجاد می کند. تاثیر گذار است. مرتب به تولید سرمایه اجتماعی می پردازد و ضمن آنکه خود دارای پویش است به پویش اجتماعی در فضای سیاسی، اجتماعی ایران کمک می کند.

ساخت یک برنامه در صدا و سیما علیه جنبش زنان در ایران نشان می دهد که این جنبش موفق عمل نموده ودر افزایش مشارکت زنان حتی در جنبش کلان سیاسی ایران  نقش داشته، به گونه ای  که حکومت را وادار به عکس العمل نموده است. همچنین نشان می دهد  که زنان به عنوان یک عامل مهم در بسیج عمومی مردمی نقش بازی کرده اند و پا به پای مردان ایرانی برای رسیدن به آرمان هایشان تلاش کرده اند. زنانی که از زندان نمی ترسند و وقتی به زندان می روند راویان زنان زندانی نیز هستند و در زندان نیز نقش آفرینی می کنند.

ساخت این برنامه نشان می دهد که دولت کودتا از زنان می ترسد ومی داند که زنان تا چه حد  در تغییر مناسبات موجود نقش داشته اند. چرا که زنان در 30 سال گذشته از جمله اقشاری بو ده اند که در چار چوب این ساختار، تبعیض و نا برابری را تحمل نموده و از فر صت های برابر اجتماعی محروم بوده اند.

حکومت جمهوری اسلامی ایران از زنان می ترسد و برای آنکه ترسش را پنهان کند و دلایل برخوردش با فعالین زن را بیان نکند نعل وارونه می زند. حکومت که از بازداشت زنان و ازار و اذیت انها نتیجه نگرفته است می گوید مطالبات این زنان غربی است و به نظام خانواده لطمه می زند. آن هم خانواده ایی که بر اساس قانون و عقاید آقایان بر نا برابری بنا شده و یک سره قوانینش حقوق زنان را به تاراج برده است.

حکومت برای مقابله با جنبش زنان و  نعل وارونه میزند و طبق عادت 30 سال گذشته برای مقابله با منتقدینش از حربه "اتهام" استفاده می کند. روشی که دیگر کهنه و زنگ زده شده است. چرا که  به  خوبی می داند این زنان در باره ریشه مصائب ایران یعنی تبعیض در قانون اساسی وقانون مدنی ایران در عمیق ترین لایه های اجتماعی ایران و مهمترین نهاد، یعنی خانواده حرف می زنند. نهادی که اگر نا برابری از آن رخت به بندد چه بسا تفکر سلطه و سلسله مراتبی نیز تغییر اساسی می یابد.

حکومت از زنان ایرانی و مدافعان حقوق زن در ایران می ترسد. چرا این زنان شجاعانه برسر مطالبات خود ایستادگی می کنند. عقب نمی نشینند. الگوی مبارزه ضد خشونت آمیز هستند. زن و هیچ ایرانی دیگری را فرمانبرو بله قربان گو نمی خواهند نمی خواهند وتن به سیستم فرمان روایی و فرمان برداری نمی دهند.

زنها می گویند نه در خانه ملک دیگری هستیم و نه در اجتماع. نه در خانه تن به خشونت می دهیم نه در اجتماع. وقت ذلت و تحقیر در خانه  و اجتماع به پایان رسیده است. باید بنیان دیگری ساخت و برای ساختنش نه ابزار می شویم و نه پیاده نظام.

جمهوری اسلامی از ما می ترسد چون می داند زنان ایرانی اراده کرده اند تمام دیوارهای ساخته شده، تمام حجاب ها و هر آنجه که ما را پرده نشین می خواهد از سر راه برداریم.

آنها از ما می ترسند چون ما اراده کرده ایم که همه مردم دنیا ما را ببیند. نه از پشت دیوارها که بر فراز بام ها.

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 2:27 |

جنگ دولت با طبقه ی متوسط به فمینیست ها

رسید

 وحیده مولوی

 

قرار است چنین القا شود که اینها و به دنبالشان همه ی فعالان جامعه مدنی؛ برانداز، مخالف نظام مقدس، دشمن مردم و در یک کلام مضر برای اجتماعند.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
و ما نوبت خویش را به انتظار نشسته ایم

باشد که آن روز مرگ بلندترین سرود زیستن نباشد

باشد که آن روز گلوی زندگی اینگونه عریان دریده نشود.
 

هنوز درست نمی دانم باید به پخش برنامه "فمینیسم و جنگ علیه خانواده" واکنش نشان دهیم یا خیر. می شود مثل سایر بازی های زن ستیز حکومت بی واکنش از کنار آن گذشت و حساب خمی که به ابرویمان می آید را جای دیگر تسویه کرد.
 

اما مشکل این است که فکر نمی کنم چندان هم بی پشتوانه باشد این بازی جدید.
 

 به نظر می آید نوبت بازی ِ نرم با فعالان اجتماعی رسیده باشد. پس از قلع و قمع سران بزرگ اصلاحات، اینک ما نوبت خویش را به نظاره نشسته ایم.
 

و این کاملا از دولت طبقه متوسط ستیز احمدی نژاد قابل پیش بینی بود. از آن روز که احمدی نژاد لباس پاره پوشید و با ادبیات مبتذل کوچه بازاری اش به میان مردم رفت، جنگ با طبقه متوسط که تنها دستمایه شان فرهنگ مترقی تر بود، شروع شد.
 

مسیر چهارساله ی اول، از 22 خرداد امسال به این طرف با شتاب بیشتری طی شد.
 

بازنگری در علوم انسانی که در واقع حذف علوم انسانی جدید از دانشگاه ها ست، بومی گزینی و پذیرش دانشجویان بر اساس بوم و جنسیت، حمله به دانشگاه آزاد (هم به خاطر وابستگی اش به طبقه ی مرفه تکنوکرات ِ حامی طبقه ی متوسط جدید و هم به دلیل پذیرش گسترده ی نسل جوان این طبقه)، اراده به تک جنسیتی کردن دانشگاه ها (بدون توجه به سواد علمی دانشگاه ها) و .... نشان دهنده ی عزم جدی دولت و به تعبیری حاکمیت در اخراج طبقه متوسط از دانشگاه هاست. زیرا دانشگاه مکان جدی این طبقه برای ابراز وجود و استحکام بخشیدن به خود است. از طرفی لازم است در مدارس نیز امکان رشد نیروهای طبقه متوسط جدید که بالقوه خطر تبدیل شدن به نیروهای مخالف بنیادگرایی را دارند، اساتیدی از حوزه های علمیه تدریس کنند، کتاب های درسی دختران و پسران جدا شوند، زنگ ورزش حذف شود، بودجه ی مدارس به حوزه های علمیه داده شود و ... . دو سه روز پیش که به مناسبت 25 نوامبر(روز جهانی خشونت علیه زنان) فیلم "در زمانه ی پروانه ها" را می دیدم، به صرافت افتادم که دور نیست زمانی که زنان از حضور در مدارس به سبک جدید منع شوند و حوزه هایی برای آموزش آن ها به سبک دِیرهای اروپا ساخته شود.

و البته دانشگاه ستیزی و مخالفت با مدارس به سبک جدید چندان هم تازه نیست. (رجوع به مقاله دکتر محمد ملکی با عنوان چرا این همه دشمنی با دانشگاه ها؟ )
 

پرونده ی بخش فرهنگی طبقه ی متوسط با تغییر کارکرد دانشگاه و مدرسه، سانسور خبری، انحصار رسانه ی تاثیرگذار غیر ملی، توقیف روزنامه ها، فیلترینگ سایت ها و وبلاگ ها و .... بسته می شود. اما برای اقتصاد هم برنامه هایی هست. لایحه هدفمندسازی یارانه ها در نقطه اوج منحنی برنامه هاست. قدم های اول که برداشته شد، این مدعا تایید شد. یارانه ی نان برای نقاط متوسط و بالانشین تهران قطع شد، اما در آن پایین، جایی که قرار است در انتها و در غیاب سندیکاها و احزاب قدرتمند کارگری و حتی فعالان کارگری ِ روشن، به نیروی پشتیبان حاکمیت تبدیل شود؛ قیمت نان هنوز به همان روال سابق است.
 

دولت با هدفمند کردن یارانه ها طبقه متوسط را می چلاند. شیره ی اقتصاد ِ جانش را تا انتها بالا می کشد و آن را به فرو رفتن در یک حیات صرفا بیولوژیک محکوم می کند.
 

هرچند منطقی تر آن است که نتیجه بگیریم قشری که بیشترین ضربه را از این لایحه می خورد، کارگران و فرودستان جامعه باشند، اما دولت آنقدر احمق نیست مردمی که چیزی برای از دست دادن ندارند را تا رسیدن به مرز شورش تحریک کند. پافشاری بر داشتن اختیار در دادن پول یارانه ها به چه کسی، چه وقت و چه طور از سر همین دور اندیشی است. احتمالا زمانی که این قشر به آستانه ی برآشفتن می رسد پول یارانه ها به سمت آنها سرازیر می شود. و این هم سوپاپی برای اطمینان از عدم طغیان فرودستان است و هم امکانی برای پیوستن آنها به صف پشتیبانان دولت و یا حداقل دسته ی خاموشان ِ بی طرف به دست می دهد.
 

اما چرا حاکمیت به یکباره به حذف فیزیکی و کامل  این طبقه اقدام نمی کند؟ زیرا حیات اقتصادی اش وابسته به این طبقه است. دسته ی بزرگی از کارمندان دولت، مهندسان، تکنیسین ها، پزشکان و به طور کلی متخصصان فنی، صنعتی و خدماتی جامعه در دل طبقه متوسط جای دارند. حذف آنها به معنای حذف بدنه ی کارآمد و متخصص دولت است.
 

اما همین ها کافی نیست. لازم است طبقه ی متوسطی که رشد فرهنگی اش متوقف شده، قدرت اقتصادی چندانی ندارد، دغدغه های مالی ذهنش را آشفته کرده و مجبور است فقط برای گذران زندگی(و نه حتی رفاه نسبی) چند نوبت کار کند؛ از همه ی حوزه های تاثیرگذار اخراج شود. به موجود زنده ای تبدیل شود که جز زنده ماندن هدفی و افقی ندارد.
 

پس باید زیست اجتماعی اش هم به خطر بیفتد. اما جنگ در این حوزه، مثل موارد پیش گفته سخت نمی تواند باشد. دولت اینجا نمی تواند رو بازی کند، پس به جنگ نرم - چیزی که ما به آن محکوم می شویم- رو می آورد.
 

 در تاثیرگذارترین رسانه اش، برنامه ای نمایش می دهد برای شکستن آخرین سدها. نمایش "فمینیسم و جنگ علیه خانواده " به همین منظور است. برای آن است که گفته شود فمینیست ها که بخشی از فعالان اجتماعی هستند (با توجه به اینکه فعالان اجتماعی عمدتا از طبقه ی متوسط برخاسته اند) افرادی مبتذل، فاسد، بی بند و بار، مخالف بنیان های مورد قبول فرهنگ عامه(مانند خانواده) و در نهایت به جرم همه ی این گناهان نابخشودنی، شایسته حذف اند.
 

قرار است چنین القا شود که اینها و به دنبالشان همه ی فعالان جامعه مدنی؛ برانداز، مخالف نظام ِ مقدس، دشمن ِ مردم و در یک کلام مضر برای اجتماعند.
 

بدین طریق 1-امکان تاثیرگذاری و قدرت تغییر دادن از فعالان سلب می شود. افرادی که خود فاسدند و دشمن باورهای مردم، چگونه می توانند قدمی در راه بهبود اوضاع زندگی دیگران بردارند؟  چطور می شود به ایشان اعتماد کرد؟  2- اگر روزی تصمیم  به حذف فیزیکی فعالان بطور گسترده گرفتند؛ با زندان، اعدام، ترور، تبعید و ... دیگر کسی اعتراض نخواهد کرد. دندان خراب را باید کَند.

 

اما چرا این همه دشمنی با طبقه متوسط؟

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 2:6 |

 

دمکراسی خواهان، سرکوبگران

و پوست اندازی جنبش زنان

   محبوبه عباسقلي زاده

 

 پنج ماه از آغاز جنبش فراگير مردمي و نا آرامي هاي اجتماعي و سياسي  مي گذرد ولي كوران حوادث به گونه اي بوده است كه هنوز برخي گروه هاي درگير در جنبش زنان مرحله "گيجي نقش" را پشت سر نگذاشته اند. هر چند كه زمان مي تواند عامل موثري در بازتعريف موقعيت جديد باشد اما بسنده كردن به اينكه جنبش زنان در سال هاي گذشته كار خود را كرده و بار خود را به مقصد رسانده است و شاهد مثال آوردن از حضور گسترده زنان در خيابان ها به عنوان نشانه اي از توفيق فعاليت هاي برابري خواهانه جنبش زنان - هر چند كه واقعيتي انكارناپذير است - نمي تواند دليل قانع كننده اي براي از دست دادن ابتكار عمل زنانه در برابر شرايط موجود باشد.

روشن است كه راهبرد "كنش تجزيه شده از جنبش فراگير دمكراسي" در شرايط فعلي به همان اندازه ناكارآمد است كه راهبرد "حل شدن در مبارزات روزمره مردمي". توافق تلويحي برآمده از عقل جمعي جنبش زنان ايجاد تلفيق بين دو جنبش خاص ( زنان) و عام ( سبز) است. چنين توافقي در حال حاضر به صورت فعاليت هاي خرد گروهي قابل رديابي است اما هنوز نتوانسته به يك راهبرد قابل روئيت و فراگير تبديل شود.

از آنجا كه شرايط فعلي تفاوت قابل توجهي با گذشته- قبل از انتخابات – دارد هر گونه عزم جدي براي يافتن نوعي راهبرد كلي بدون توجه به شرايط جديدي كه بر فعالين مدني تحميل شده امكان پذير نيست؛ شرايطي كه همانگونه كه اشاره شد موجب گيجي نقش برخي فعالين جنبش زنان شده است. براي برون رفت از"گيجي نقش" شايسته است كه جنبش زنان رابطه خود را با دو عامل اساسي تعيين كند: عامل نخست موج شورآفرين جنبش فراگير مردمي است و عامل دوم فشار جانفرساي سركوب و ارعاب افراطيون شبه نظامي و امنيتي.

 وصل شدن به جنبش فراگير و متكثر سبز، و مبارزه در ميان مردمي كه آرزوهاي سركوب شده زنان را براي آزادي و رهايي با صداي بلند فرياد مي زنند و نقش هاي زنانه را در همسنگري و هم آوايي و همدوشي ارج مي گذارند و همان دردها و ترسها و اميدها و نگراني هاي فعالان زن را دارند آنچنان مطبوع و رضايت بخش است كه باعث مي شود كنشگر جنبش زنان "هويت جمعي" اي را كه از طريق مشاركت در جنبش زنان مي گرفت به نفع "هويت شهروندي" خود كنار بزند. اين جابجايي هويتي و تبديل به "فرد- شهروند" شدن و هم حسي  با هزاران تن ديگر، بسي فراتر و جذابتر و ماحصل آن به مراتب قابل لمس تر از تجربيات فعاليت هاي جمعي در جنبش زنان است. چنين فرايندي موجب مي شود كه بخشي از بدنه جنبش زنان بدون توجه به تعريف روشني از نحوه تلفيق و پيوند دو جنبش و با حكم غريزه خود را در امواج جنبش سبز رها كرده و مسئوليت كنشگرانه خود را به جبر حركت اجتماعي واگذار كند.

عامل مهمتر اما سركوب است كه با هدفمندي تمام به دو شكل سركوب سخت و سركوب نرم اعمال مي شود. "سركوب سخت" را مي توان بازداشت هاي طولاني مدت فعالان مدني، بازجويي هاي مداوم و توسل به انواع شكنجه سفيد وشكستن افراد از طريق وارد كردن فشارهاي رواني كه در مورد زنان بيشتر جنبه جنسي دارد دانست و "سركوب نرم" را تاثير رعب آور چنين فشارهايي در فضاهاي مدني كه با حس نا امني جلوه كرده و موجب "خود كنترلي" افراد مي شود. تاثيرات سركوب بر فعالان جنبش زنان در چند ماه اخير را مي توان چنين صورت بندي كرد:

1- ميزان ريسك پذيري: يكي از آثار سركوب ترس از خطركردن و عدم توازن در ميزان ريسك پذيري فعالان مدني است. تاثير سركوب برهمه افراد به يك ميزان نيست: عواملي مانند تعلقات و مسئوليت هاي خانوادگي، تجربه و ويژگي هاي شخصيتي و ... باعث مي شود كه ميزان ريسك پذيري در فعاليني كه سابقا در يك جريان مدني بوده و دوش به دوش هم در سرد و گرم روزگار فعاليت مي كردند به يكسان نباشد. شريك نشدن در ريسك هاي همديگر عاملي جدي در بي عملي گروهي است. بي عملي باعث راكد شدن كنش جمعي و دلسرد شدن افراد شده و نهايتا موجب فروپاشي گروه هاي مدني مي شود. گاهي پرهيز از ريسك پذيري باعث شده است كه موضوع فعاليت آنچنان حداقلي شود كه بمراتب از حركت مردم در جنبش سبز عقب تر بماند و همين امر باعث ريزش نيروهاي مدني پرانرژي  و حل شدن بي هدف آنان در جنبش فراگير سبز شود.

2- ميزان دوري يا نزديكي به خط اول حمله: از طرفي ميزان آسيب پذيري گروه هاي مختلف در برابر سركوب به يكسان نيست، برخي در تيررس حملات سركوبگران و بعضي از آن دورترند. بخشي از فعالان جنبش زنان به هزينه دادن خو گرفته و تازيانه هاي سركوب در چند سال گذشته آنان را روئين تن كرده است و خوب مي دانند كه چگونه و كي همچون آب از موانع و سنگلاخ ها عبور كنند، اين توانايي را دارند كه گاه به رودخانه اي فراخ  مبدل شوند و زماني به جوي هايي باريك. اما بخش ديگري از نيروهاي جنبش كه ديوار به ديوار قدرت سياسي بودند و در حاشيه امن به سر مي بردند و اكنون با فروريختن فاصله خود از حاكميت رسمي متاسفانه در نخستين خط حمله سركوبگرانند، در حالي بيشترين آسيب را بايد تحمل كنند كه به نسبت بعضي گروه هاي ديگركمترين تجربه را دارند.

3- انتقال فشار سياسي و خشونت از بيرون به داخل گروه: مهمترين تاثيرسركوب انتقال فشار و خشونت از فضاي سياسي- اجتماعي به داخل گروه هاست. اين يك قاعده جامعه شناسانه است كه وقتي مردم نتوانند پاسخ و يا واكنش آزاده انه اي به فشارهاي ناشي از سركوب بدهند آن را در اندرون خود انباشته كرده و با كوچكترين اختلافي كه با هم گروه ها، خانواده يا دوستان خود پيدا مي كنند به يك باره همه آن فشارها را به اطراف سرريز مي كنند. بنابراين چنانچه گروه رفتار دمكراتيك را در درون خود نهادينه نكرده نباشد با كوچكترين اختلافي كه مثلن به خاطر تفاوت در ميزان ريسك پذيري پيدا مي كند، واكنش تخريبي نشان داده و فشارهاي بيروني را به داخل گروه منتقل مي كند. گاه حتي پيش مي آيد كه شخصيت هاي منفي فضاي سياسي به دليل همين "خشم سركوب شده" در گروه باز آفريني ذهني مي شوند و در هنگامه مشاجرات اتهاماتي از قبيل ديكتاتور و غيره به يكديگر مي زنند.  اين نخستين بارنيست كه جنبش زنان با اين تجربه مواجه شده است اما هيچگاه فرصتي براي تحليل و انتقال اين مسائل به بخش خودآگاه حركت جمعي را نيافته است. 

اگر گروه هاي متعادل جنبش زنان بخواهند تاثيرپذيري از دو عامل "جنبش سبز" و "سركوب هدفمند" را به تاثير گذاري بر اين دو عامل تبديل كرده و از استحاله شدن خود در درون جريان هاي توفنده كنوني جلوگيري كنند، بايد تغييرات موجود در بدنه و آرايش نيروهاي جنبش را برتافته و با شناسايي و به رسميت شناختن خرده كنش هاي تلفيقي، راهبردي فراگير را كه قابليت جاري شدن در بافت شبكه اي جنبش زنان را داشته باشد پيشه خود سازند.

اكنون زمان آن رسيده تا حلقه هاي مفقوده بين دوجنبش از طريق قرائت حركت هاي زنده زنانه در بستر جنبش سبز بازيابي شود. حتي زمان آن رسيده تا نيروهاي زنده زنانه كه از بستر جنبش سبز بر آمده اند جاي نيروهاي فرسوده اي كه انفعال پيشه كرده اند را بگيرند و و مهمتر از همه زمان آن رسيده تا گفتار غالب جنبش زنان كه زماني "برابري خواهي حقوقي" بود تن به واقعيت سپرده و به گفتار"عليه خشونت" توسعه پيدا كند. گفتاري برخاسته از رويكرد و زاويه اي زنانه اما نه خاص زنان و نه براي زنان. گفتاري كه خشونت را در همه سطوح قدرت سياسي و رفتارهاي اجتماعي به نقد كشيده و مردم را به مبارزه از سرعشق و نه نفرت دعوت مي كند. گفتار عليه خشونت كه مدتهاست در عرصه عمل و نظر توسط  برخي از گروه هاي زنده و فعال جنبش زنان دنبال مي شود ظرفيت اين را دارد تا به عرصه عمومي برده شده و به فرهنگي مردمي تبديل شود، آنگاه است كه مبارزه براي دمكراسي واقعا مي تواند محقق شود.

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 1:53 |

دادگاهی در کانادا، محاکمه ایران برای قتل زهرا کاظمی را بررسی می کند

 

شهرزاد ارشدی

 

در تابستان ٢٠٠٦ استفان- پسر زهرا (زیبا)کاظمی - با استفاده از حقوق مدنی خود و مادرش بعنوان یک شهروند کبک – کاناداطبق قوانین مدنی کانادا از دولت ایران؛ آیت الله خامنه ای، مرتضوی و محمد بخشی برای دست داشتن در قتل مادرش در دادگاه عالی کبک اقامه دعوا کرده است. پروسه ای را که از ٢ تا ٨ دسامبر شاهد خواهیم بود، در واقع بررسی قبول و یا رد مصونیت سیاسی در رابطه با پرونده زیبا خواهد بود.



01dec2009zib's-portrait

شش سال و نیم پیش زهرا کاظمی در ایران زیر شکنجه جان داد. این هفته دادگاهی در کانادا محاکمه جمهوری اسلامی را بررسی می کند

شهرزاد نیوز: "خبر را شش سال و نیم قبل، ساعت 7 صبح از رادیو شنیدم: زهرا کاظمی خبرنگار عکاس کانادایی – ایرانی جلوی زندان اوین دستگیر و بعد از چند روز شکنجه در کما به سر می برد." 

زیبا به دست مأمورین جمهوری اسلامی به قتل رسید

او اولین کسی نبود و نیست که تحت شکنجه در زندانهای رژیم کشته شده. در٣٠ سال گذشته لیست بالا بلندی از زنان و مردان که بدلایل گوناگون سیاسی و مذهبی جانشان را از دست داده اند، وجود دارد

در چندین ماه اخیر باز ضحاکان رژیم اسلامی با اضافه کردن نام «سهراب» ها و «ندا»یان در بلندتر کردن این لیست کوشیده اند

در ٣٠ سال گذشته تقریبا هر ساله مجامع بین المللی حقوق بشر مانند، کمیسیون حقوق بشرملل و عفو بین الملل ،ایران را به نقض حقوق بشر محکوم کردند و هر از چند گاهی دولتهای غربی نیز برای بدست آوردن منافع اقتصادی بیشتر و بهتر، حرف از حق زن و حقوق ایران به میان می آورند! به راحتی هر از چند گاهی خبر کشتار و جنایت را خبرگزاریها با هیجان، هر روز و هر ساعت پخش می کنند و با همین بازی ها برایمان قهرمانان دروغین که خود در گذشته ای نه چندان دور مجریان و دست اندرکاران این جنایات بودند، خلق میکنند.

از اولین روزهای به قدرت رسیدن رژیم اسلامی قتل و جنایت با تیرباران عاملین رژیم شاه آغاز شده و با سرکوب زنان، آزار و اذیت، قتل بهائیان، حمله و کشتار ترکمن صحرا، حمله و قتل عام وحشیانه در کردستان، جنایت و نسل کشی دهه 60 و تابستان 67، ترور مخالفین در خارج از کشور، قتلهای زنجیره ای، قتل و زندان دانشجویان و سرکوب و کشتار جوانان و نوجوانان مان در ماههای اخیر که لحظه به لحظه اش از طریق اینترنت و خبرگزاری های بین اللملی پخش شد و جای تکذیب و دروغ برای کسی نگذاشت، ادامه دارد

با وجود چنین پرونده سیاهی رژیم ایران در هیچ دادگاه و محکمه ای هرگز جوابگوی هیچ یک از این جنایات نشده است

 پرونده زیبا وامیدبرای سرنوشتی متفاوت

01dec2009Ziba2ویژه گی پرونده کاظمی

 ویژه گی و شرایط پرونده زیبا کاظمی که می تواند سرنوشتی کاملا متفاوت از دیگر قتل هایی که در ایران صورت گرفته، داشته باشد

اولا، زیبا شهروند کانادا بود بنابراین به راحتی ادعا می کنیم که ایران یک تبعه کانادا را کشته است

کانادا تا سه سال بعد از قتل زیبا، یعنی از ژوئیه ٢٠٠٣ تا ژوئیه ٢٠٠٦ می توانست ازایران در دادگاه بین اللملی برای کشتن یک کانادائی شکایت کند، که به دلایل مختلف سیاسی والبته منافع اقتصادی به هر حیله ای با وجود فشارهای مختلف از طرف استفان، پسر زهراکاظمی، وکیلانش و فشار افکار عمومی دولت کانادا از زیر بار این شکایت شانه خالی کرد

اما خوشبختانه حضور استفان در کانادا راه دیگری را برای پرونده زیبا باز کرد. در تابستان ٢٠٠٦ استفان با استفاده از حقوق مدنی خود و مادرش بعنوان یک شهروند کبک – کاناداطبق قوانین مدنی کانادا از دولت ایران؛ آیت الله خامنه ای، مرتضوی و محمد بخشی برای دست داشتن در قتل مادرش در دادگاه عالی کبک اقامه دعوا کرده است

البته در سه سال گذشته ایران به طرق مختلف تلاش کرد با استفاده از پیمان مصونیت سیاسی برای دولتهای خارجی و دولت مردان، این شکایت را رد کند. اما تاکنون تلاش شان به جایی نرسیده و بالاخره مجبور شدند در کانادا وکیل بگیرند و پرونده علنی در دادگاه و در حضور مردم بررسی شود.

پروسه ای را که از ٢ تا ٨ دسامبر شاهد خواهیم بود، در واقع قاضی به دلایل دو طرف گوش خواهد داد تا در رابطه با رد و یا قبول پیمان مصونیت سیاسی در رابطه با پرونده زیباتصمیم بگیرد

اهمیت دوگانه شکایت

این شکایت تنها برای ما ایرانیان قابل اهمیت نیست، بلکه برای کانادائی ها هم از ویژه گی خاصی برخوردار است

سالهای متمادی ست که بسیاری از مجامع و سازمانهای مدافع حقوق بشر در کانادا برای منحل کردن پیمان مصونیت سیاسی در بین دولتها تلاش می کنند اما تاکنون موفق نشدند

وکیل های استفان از شانس بالای برنده شدن پرونده زیبا حرف می زنند و به همین دلیل است که وکلای دو سازمان مهم حقوق بشر، یک "مرکز کانادائی برای عدالت بین اللملی" و دیگری عفو بین اللمل" همراه وکلای استفان در دادگاه از این پرونده دفاع خواهند کرد

بنابراین سر شار از امید چهارشنبه ٢ دسامبر ٢٠٠٩ به دادگاه در خیابان "نوتردام" خواهیم رفت تا شاهد رسیدگی به پرونده ای چنین مهم برای ایرانیان و کانادائی ها باشیم

البته تصمیم مثبت قاضی بعد از پنج روز برای به محاکمه کشیدن ایران در کانادا، تازه اول راهی طولانیست. اما این پرونده می تواند روزنه امیدی باشد برای رسیدن به عدالت.

در چند سال گذشته دو نمایشگاه در مونترال و پاریس از عکس های «زیبا» با تیتر

" ضد فراموشی"، ترتیب دادیم؛ با تاکید بر این که ما فراموش نخواهیم کرد و

نخواهیم بخشید؛ بلکه با آنچه در توان داریم باید برای به محاکمه کشیدن این جانیان تلاش کنیم.

فراموشی و چشم پوشی ما به آنچه که بر ما گذشته است تنها راه را برای ضحاکان جمهوری اسلامی هموارتر می کند.

 شاید بالاخره باید با خود رو راست باشیم و بقول قدیمی ها بخود گوشزد کنیم؛ "سکوت علامت رضاست."

چگونه می توان راضی به پرپر شدن این همه انسان شد؟

در آخر بد نیست مطلب را با خلاصه ای در مورد زیبا تمام کنم

زهرا (زیبا) کاظمی، خبرنگار عکاس کانادائی- ایرانی در پاییز ١٩٤٩ در شیراز بدنیا آمد. بعد از دبیرستان در دانشکده پرستاری شیراز قبول می شود اما روح شوریده اش صبر ماندن در شهر زادگاهش را از او گرفته و برای ادامه تحصیل در رشته سینما به تهران می رود. بعد از پایان مدرسه رادیو و تلویزیون برای ادامه تحصیل و کار همراه همسرش علی هاشمی به پاریس میرود و در اوت ١٩٧٧ تنها فرزندش سلمان (استفان) در پاریس بدنیا می آید. مدت زیادی ازبدنیا آمدن استفان نمی گذرد که علی هاشمی همسر و فرزندش را ترک کرده و زیبا بدون هیچ کمکی از طرف پدر استفان، فرزندش را بزرگ می کند.

 در سال ١٩٩٣ بعد از بیست سال زندگی در فرانسه به کانادا کوچ کرده و در مونترال به مدرسه عکاسی میرود و طولی نمی کشد که به عنوان یک عکاس حرفه ای آزاد به کار مشغول می شود.

او همراه دوربین عکاسیش به نقاط مختلف جهان مثل فلسطین، افعانستان، ایران، هایتی، مکزیک و..... سفر کرده تا بتواند با نگاه ویژه اش به زندگی و با کمک دوربین عکاسی اش رمز و راز مردم چهار گوشه جهان را ضبط و ثبت کند.

 بعد ازظهر ٢٣ ژوئن ٢٠٠٣ بلافاصله بعد از دریافت اجازه عکاسی در تهران از وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی (سرویس مطبوعات خارجی) به زندان اوین می رود تا از تجمع خانواده زندانیان سیاسی در جلوی درب زندان عکس بگیرد. ساعت ٥:٤٠ بعدازظهر همان روز توسط مامورین اوین دستگیر شده و برای مدت تقریبا ٤٨ ساعت تحت شکنجه مداوم قرار گرفته که به خون ریز مغزی منجر شده و در ١١ ژوئیه ٢٠٠٣ در بیمارستان بقیه الله بدون اجازه از فامیل درجه یک او از دستگاه تنفس مصنوعی جدا کردند.

زیبا هیچ گونه وابستگی به هیچ حزب، گروه و سازمان سیاسی نداشت و مانند شغلش عکاس آزاد، در زندگی خصوصیش نیز آزاده بوده و خودش را به هیچ چهارچوب و مرزی وابسته نمی کرد.

جنبه مهم کارآکتر زیبا غرور فردی اوست و باور و احترام او به حق فردی انسانها. باورعمیق او برای دفاع از حق فردیش که تا پای جان برای حفظ آن پیش رفت. در گزارش کمیته بررسی پرونده قتل زهرا کاظمی (زیبا) از طرف دفتر ریاست جمهوری آمده است که "بعد ازدستگیری زهرا کاظمی مامورین زندان دوربین و فیلم های او را توقیف کرده و از او خواستند روز بعد برای تحویل وسائلش برگردد. او درخواست شان را رد کرده و در اولین فرصت فیلم هایش را "نور داد" تا هیچ مدرکی از مردمی که بیرون زندان جمع شده بودند به دست مامورین رژیم ندهد و با این عمل جانش را فدا کرد.

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 1:36 |

تبعیض جنسیتی در ایران: ادعا یا

واقعیت؟

 
 
چهار شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸

دکتر ناهید توسلی

nahid-tavasoli.jpg
مدرسه فمینیستی: اخیرا خبری در سایت ها* آمده بود تحت عنوان «تاسيس دانشگاه تك جنسيتی در كشور» همراه با آمارهای تطبیقی میان چند دانشگاه از جمله دانشگاه امام صادق (ع)، دانشگاه الزهرا (س) و دانشگاه شهید بهشتی و اهداف آن این گونه تعریف شده بود: «هدف اصلي از اجراي اين طرح، پاسخگويي علمي و تجربي به ادعاي تبعيض جنسيتي مثبت يا منفي در تحصيلات و پذيرش يا رد هر يك از اين پيامدها است كه ابعاد، علل و آثار يك نظام آموزشي تك جنسيتي (دخترانه) به عنوان نهاد و سازماني علمي آموزشي و تربيتي مورد بررسي همه جانبه و دقيق و مقايسه با همتاي دوجنسيتي (مختلط) آن در حوزه آموزش عالي قرار گرفته است.» در این خبر نکته های بسیار مهم و جالبی دیده می شود که هر یک به جای خود در عین پرسش برانگیزی قابل بررسی است. با یک نگاه اجمالی به این آمار انگاری ما باید متوجه یک ناموزونی و نتیجه گیری متفاوت میان «دانش آموختگی» دانشجوی دختر و «دانش آموختگی» دانشجوی پسر بشویم!
انگیزۀ تاسیس دانشگاه تک جنسی، مانند دانشگاه الزهرا (مدرسۀ عالی دختران سابق)، که در دوران پیش از انقلاب اقدام به تاسیس آن شده است مطالعه و تحصیلات در حوزه هایی را شامل می شد که در جامعۀ آن روز و حتی در بخشی از جامعۀ امروز صِرفاً دروسی «زنانه» محسوب می شدند. مانند، خیاطی، گلدوزی، آشپزی و امثالهم ...... البته فراموش نکنیم منظور اموری هستند که در جامعۀ جهانی مرد/پدرسالار تحمیل زنان شده است؛ در عین این که بسیاری از مردان در طول تاریخ و به ویژه در قرون جدید در همۀ این نوع حرفه ها و مشاغل تخصص داشته و انجام وظیفه کرده اند، همان گونه که زنان هم در همین دوره از زمان به مشاغلی که همان نظام مرد/پدرسالار برایشان تابو پنداشته بود روی آورده و تخصص پیدا کرده و عملا برابری فکری، اندیشه ای برابر خود با مردان در جامعۀ جهانی را اثبات نموده اند.
بنابراین، در چنان دانشگاهی مسئله «جنسیت» و توانایی های علمی زن و مرد نه تنها وجود نداشت، بلکه این نوع دانشگاه به دلیل «جنسی» بودن تاسیس شده بود و نه جنسیتی.
«جنس»، که بحثی فیزیولوژیکی است، همانگونه که می دانیم، با «جنسیت» که بحثی است ناشی از تحمیل نظام های متفاوت اجتماعی به زنان و مردان، کاملا با هم متفاوت اند. در یک بررسی دقیق در قرآن، هیچ کجا ما با تاکیدی به تفاوت بین زن و مرد در حوزه های مسایل «انسان» و «انسانی» مانند درک و شعور و فهمیدن و استعداد و نیز حتی رنج و یا لذت بردن نسبت به هیچ پدیده ای، چه جسمی و چه روحی بر نمی خوریم. یعنی این استعدادها و توانایی ها، به ویژه استعدادها و توانایی های مغزی و ذهنی در «انسان» در هر دو جنس، یک سان وجود دارد و در هیچ کجای قرآن اشاره ای به این نشده است که «علم» و درک و آگاهی از آن و نیز کاربرد آن، در حوزۀ جنس خاصی قرار گرفته باشد. همان گونه که پیامبر اسلام گفته است: «اطلبوالعلم من المهد الی اللحد» (ز گهواره تا گور دانش بجوی). خطاب این روایت، هم زن است و هم مرد، و در هیچ جا نشانه ای وجود ندارد که به یک جنس بیشتر از دیگر جنس تاکید برای درس خواندن و پژوهش و تحقیق و .... امثالهم شده باشد.
نکتۀ بسیار مهم در این خبر این مطلب است که می گوید: «ميزان پايبندي به اعمال و فرائض ديني در خانواده‌هاي دانشجويان دانشگاه امام صادق (ع) و الزهرا (س) از دانشگاه شهيد بهشتي بيشتر است»... «بيش از ۹۰‬درصد دانشجويان دانشگاه امام صادق (ع) بر اين عقيده هستند كه دانشگاه تك جنسيتي موفق تر است...» و بعد اشاره می شود که: « اكثر دانشجويان دانشگاه هاي شهيد بهشتي و الزهراء چنين باوري را ندارند».
میان پایبندی به اعمال و فرائض دینی – آن هم در خانواده های دانشجویان – (چه دین را شخصی بفهمیم و چه آن را سیاسی تلقی کنیم) چگونه می تواند محملی از بررسی و پژوهش نسبت به میزان توانایی درس خواندن بین دختر و پسر باشد؟ و یا نتیجه گیری این آمار به این صورت عنوان شود که: «ميزان انگيزه تحصيل نزد دانشجويان دانشگاه امام صادق (ع) با ‪۵۸/۸‬ درصد از دو دانشگاه ديگر بالاتر بود ...». باید پرسید منظور از انگیزه چیست؟ در کشوری که هرسال میلیون ها جوان با انگیزۀ ادامه تحصیل کنکور می دهند تا بلکه بتوانند وارد دانشگاه شوند، این بررسی تطبیقی/آماری با توجه به نوع تفاوت های ساختاری و ماهوی میان این دانشگاه ها چگونه توجیه پذیر است؟ و از همه مهم تر بخشی از این آمارها ارتباطی به تاسیس دانشگاه جنسیتی پیدا نمی کند!
در جای دیگری آمده است که: «دانشجويان دختر دانشگاه شهيد بهشتي، با 3/38 درصد و الزهرا (س) با 6/34 درصد، نسبت به دانشجويان پسر دانشگاه شهيد بهشتي با 7/29درصد از انگيزه بيشتري براي درس خواندن برخوردارند ....». خُب، این آمار نشان از گرایش، انگیزه و اشتیاق بیشتر دانشجویان دختر نسبت به دانشجویان پسر دارد، اما آیا این آمار باید توجیهی برای تاسیس دانشگاه تک جنسیتی باشد؟
و یا این آمار که می گوید: «9/46 درصد دانشجويان دانشگاه الزهرا، 6/50 درصد دختران شهيد بهشتي احساس آزادي بيشتري در اين عرصه نسبت به دانشجويان پسر دانشگاه شهيد بهشتي با 1/42 درصد داشتند ...» آیا صِرفاً به دلیل «جنسیت» آنان است و یا مشکلات اقتصادی یی که پسران در جامعه با آن روبرو هستند و به عنوان «رئیس خانواده پدر/مرد سالار» (که آن هم خوشبختانه یا متاسفانه عملاً میان هردو جنس بنا به نیاز جامعه، تقسیم شده است)، مسئولیت سنگین زندگی بر دوش آنان سنگینی می کند؟ آیا همین آمار نشان دهندۀ این نیست که شاید عوامل دیگری موجب این اُفت انگیزه در پسران نسبت به دختران شده باشد؟ و از همه مهم تر این که اصل مسئلۀ «دانشگاه جنسی»، که من از آن بیشتر «دانشگاه جنسیتی» می فهمم، چه هدف کلان و بنیانی یی در تحصیل علم و دانش را بین دختران و پسران توجیه می کند؟
این تفکیک «جنسی» یا جنسیتی، آن هم در کسب علوم - از هر نوع اش – بی شک اثرات منفی اش بیشتر از اثرات مثبت اش خواهد بود. در بخش دیگری از همین خبر آمده است که: «1/46 درصد دانشجويان دانشگاه امام صادق(ع) و دانشجويان پسر و دختر دانشگاه شهيد بهشتي در مقايسه با دانشجويان دانشگاه الزهرا (س)، عملكرد آموزشي دانشگاه خود را بهتر ارزيابي مي‌كنند». این ارزیابی عملکرد آموزشی را چگونه ما با «جنس» و یا «جنسیت» گره بزنیم و اساسا چه نسبت و نسبیتی است میان عملکرد آموزشی یک دانشگاه و تائید آن از سوی دانشجویان با مسئله «جنس» یا «جنسیت» و تاسیس «دانشگاه جنسی» جنسیتی؟
آیا تفکیک دانشگاه ها بر اساس جنس یا جنسیت مانند تفکیک اتوبوس ها به زنانه و مردانه قابل بررسی و تحقیق نمی تواند باشد؟ آیا انگیزه ای یک سان در این تفکیک و دیگر تفکیک های جنسی یا جنسیتی وجود ندارد؟
این گونه جداسازی های علمی آیا میزان رشد و دانش و تجربیات متقابل دانشجویان باهم را، (که در صورت عملی شدن در همه دانشگاه ها) بالا می برد یا پایین می آورد؟ آیا علم را هم می توان «جنسی» یا «جنسیتی» کرد و در روند تجربه های متقابل علمی انسان ها (زن و مرد)، باید آن ها را ازهم جدا ساخت؟ آیا این خدمت به علم است؟
مگر نه این که ما تجربۀ جهان مردمحور را – در هر حوزه ای که می خواهد باشد، که متاسفانه تا این اواخر بوده است و هنوز هم هست – نداشته و نداریم؟ تفکیک جنسی/ جنسیتی، که به حذف جنس «زن» در جامعۀ جهانی منجر شده است آن هم در حوزه های معنوی و علمی، آیا موجب عقب افتادن فراگیری دانش از سوی زنان و نیز اساسا موجب تاخیر و تعلیل و تقلیل جامعۀ انسانی از کسب دانش و اندوختن علم نشده است؟ جهان مردمحور، هزاره ها هزاره این تجربه را داشته است و نتیجه اش همین است که می بینیم.
حذف نیمی از جامعه، که تاکنون در تاریخ رخ داده است، بزرگ ترین لطمه را به انسان و انسانیت در همۀ حوزه ها از جمله حوزه علم – که باید آن را هر انسانی، چه زن و چه مرد، از گهواره تا لحد بیاموزد – نزده است؟ جداسازی و تفکیکِ «هم اندیشی ذهن و احساس و درک توامان زن و مرد» آیا خلاف نظم طبیعت نیست؟
نکتۀ بسیار بسیار مهم در این آمار و خبر که کمی متناقض و پارادوکسیکال می نماید این نکته است که در این بررسی و آمار گفته شده است که: «اكثر دانشجويان دانشگاه امام صادق (ع) و شهيد بهشتي معتقدند كه دانشگاه فرصت‌هاي علمي و اجتماعي (از قبيل فرصت‌هاي اشتغال، ازدواج، منزلت اجتماعي وغيره) خوبي برايشان فراهم كرده است.... در حالي كه اين نگرش تنها در كمتر از يك سوم دانشجويان دانشگاه الزهرا (س) ديده مي‌شود». آفتاب آمد دلیل آفتاب!! وقتی تفکیک جنسیتی در هر حوزه ای صورت بگیرد نخستین گروهی که نه تنها یک سوم بلکه بسیار بسیار بیشتر «.... فرصت‌هاي علمي و اجتماعي (از قبيل فرصت‌هاي اشتغال، ازدواج، منزلت اجتماعي وغيره)...» را از دست خواهند داد آیا زنان نخواهند بود که دوباره باید مشمول چرخۀ عدم توازن کفۀ دانش آموختگی گردند؟ آیا هزاره ها هزاره برای خفته بودن و بارور نشدن دانۀ وجود معنوی و انسانی زنان، به قول قرآن: «وقد خاب من دساها» که در زیر خاک مدفون مانده است کافی نیست؟
آخرین نکته این خبر و این تحلیل این است که: «تك‌ جنسيتي و يا مختلط بودن دانشگاه‌ها در روند آموزش و يا موفقيت هاي بعد از فارغ‌التحصيلي نقش مستقيم ندارد، ........... عوامل اجتماعي، روان‌شناختي و حتي اقتصادي باعث مي‌شود كه ارزيابي دانشجو از دانشگاه به سمت منفي گرايش پيدا كند و چون اين عوامل پوشيده است دانشجو اين عدم موفقيت را به نزديك‌ترين و ظاهري‌ترين عامل كه تك‌جنسيتي بودن است، نسبت مي‌دهد.»
چگونه می شود هم، «اكثر دانشجويان دانشگاه امام صادق (ع) و شهيد بهشتي معتقدند كه دانشگاه فرصت‌هاي علمي و اجتماعي (از قبيل فرصت‌هاي اشتغال، ازدواج، منزلت اجتماعي وغيره) خوبي برايشان فراهم كرده است....» را پذیرفت و هم، «تك‌ جنسيتي و يا مختلط بودن دانشگاه‌ها در روند آموزش و يا موفقيت هاي بعد از فارغ‌التحصيلي نقش مستقيم ندارد»؟
آیا این دو نظر، باهم درتضاد نیستند؟
هیچ معلوم نیست انگیزۀ این تفکیک ها چیست؟ آیا نظم و اخلاق انسانی جامعه، که در همۀ تاریخ و در همه جای جهان مجموعۀ انسان ها، یعنی زن و مرد هستند، تنها با تفکیک جنسی/ جنسیتی حاصل می شود؟ اگر چنین است چرا همۀ پدیده های طبیعت و هستی و رانۀ «حیات» مجموعه ای از نیروهای مادینه/ نرینه و تعامل طبیعی آنان با یگدیگر است؟
مگر جز این است که قران می گوید: «اناخلقناکم من نفس واحده» و یا «اناخلقناکم من ذکرو و انثی»؟ و یا آیا مگر در آخرت در هنگام جزای نیک و بد انسان، حق و حقوق زن و مرد متفاوت است؟
زنان، تا کی باید تاوان اقتدار مردمحور جهانی را با حذف شدن از «زیست برحق و طبیعی» شان پس بدهند؟ و تاکی باید «زنان» حذف شوند تا مردان گرفتار مشکلات ناشی از حضور زنان در جامعه نشوند؟ آیا علت را باید از میان برداشت یا معلول را؟
|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 1:20 |

 

زنان سبزپوش علیه نظامیان جوشن پوش *


عسل اخوان


25 نوامبر روزجهانی مبارزه با خشونت علیه زنان است، در مورد خشونت علیه زنان و در مذمت آن بسیار می توان گفت و نوشت و باید هم چنین کرد. چند نسل از فعالین حقوق زنان در ایران در این باب گفته و نوشته اند و علیه این پدیده به مبارزه برخاسته اند. نسل ما اما اکنون شاهد یکی از نادرترین موارد خشونت علیه زنان آن هم به علنی ترین شکل ممکن است: خشونت عمدی و آشکار پلیس و نیروهای نظامی یک دولت کودتاچی و مردسالار علیه زنان.
اگر تا دیروز زنان مظلومانه و در خفا با خشونت پدران و برادران و شوهران خویش مواجه بودند و از ترس آبرو دم بر نمی آوردند امروز اما آنها جلودار جنبش علیه دولتی هستند که مبارزات زنان و خشونت علنی ماموران دولتی علیه زنان مشروعیت و آبرویش را برای همیشه بر باد داده است حتی هیچ تقلب انتخاباتی ای نمی توانست به اندازه تصاویر منتشر شده از خشونت مامورین دولتی علیه زنان تظاهرات کننده مشروعیت دولت را زیر سوال ببرد ، حالا تصویر صورت خونی و چشمان بی فروغ ندا آقا سلطان را همه‍ی دنیا دیده اند و خبر تجاوز به زنان در زندان را مردم جهان حتی در دور دست ترین نقاط دنیای اسلام به گوش شنیده اند.
پلیس و نیروهای وابسته به یک نهاد مشخص نظامی آگاهانه و از روی عمد زنان را آماج خشونت قرار می دهند، گویی نیروی سرکوب نیر متوجه شده که زنان امروز نیروی اصلی تحرک و تحول اجتماعی در ایران هستند. زنان بیش از هر نیروی دیگری در ایران برای مبارزه علیه بی عدالتی و استبداد انگیزه دارند. انها در جریان تحولات چند ماه اخیر ایران به خوبی انگیزه و توان خود را نشان داده اند.
حالا دیگر حاکمیت تنها با چند صد فعال شناخته شده حقوق زنان مواجه نیست بلکه این توده زنان ایرانی هستند که به طور خودجوش علیه تحقیر، استبداد و نابرابری برخاسته اند و دنیا را به تحسین واداشته اند.
آنچه در این چند ماه در ایران اتفاق افتاد به رغم تمام وجوه تلخ و جنبه های تراژیکش پایان رسمی دوران پرده نشینی زنان بود، زنان البته پیش از این نیز در بطن تحولات اجتماعی و سیاسی ایران حضور داشته اند اما در عین حال هرگز مطالباتی این چنین پرداخت شده و مشخص نداشته اند. حالا همه آنها که مدعی رهبری جنبش مردمی هستند ناچارند به صریح ترین بیان ممکن بر حقوق و مطالبات اولیه زنان تاکید کنند و صحه گذارند.
زنان در جنبش مردمی اخیر دیگر پرده نشین نیستند، انها سبزپوش به میدان آمده اند و حکومت نظامیان جوشن پوش را به چالش گرفته اند، نظامی گری در جامعه مردسالار عینیت خشونت و زن ستیزی است، نظامی گری محمل و سمبل نظام مردسالار است، توتالیتاریسم، نظامی مردسالار با ترتیب دادن مانورها و رژه های مردانه می کوشد مردسالاری را بر تمامی زوایای جامعه تحمیل کند، رژه نظامی برای حکومت توتالیتر مظهر قدرت نمایی است، در رژه موشکها،تانکها،هواپیما ها و نظامی ها اما زنان غایبند. نه در جایگاه فرماندهان و "مقامات لشکری و کشوری" از زنان خبری هست و نه در میان نظامیان. با این حال زنان در خیزش اخیر خود تمامیت زرادخانه نظامی گری و مردسالاری را به چالش گرفتند. حالا دیگر چند صد "زنان پلیس" برای سرکوب زنان کفایت نمی کنند از این رو مردان جوشن پوش خود وارد میدان شده اند تا تصویر مرد غول پیکری که باتوم به تن زنان جوان، پیر و میانسال، زنان چادر به سر یا بدون چادر می زند به یکی از تصاویر همیشگی تجمعات اعتراضی تبدیل شود.
به هر حال آنچه در این مرحله برای زنان مهم است این است که به رهبران و بدنه جنبش خاطر نشان کنند که دیگر خیال پرده نشینی ندارند، دیگر خواستهای زنان نباید قربانی هیچ مصلحت سنجی مردانه ای شود، زنان دیگر وسیله قدرت طلبی مردان نمی شوند، دیگر نمی توان با استدلالهای پوچی نظیر "اولویتهای مهمتر" زنان را از پیگیری حقوقشان منصرف کرد، برای زنان سبزپوش هیچ اولویتی مهمتر از تضمین حقوق برابر برای زنان وجود ندارد . زنان در هیچ مرحله ای از این جنبش نباید دست از بدیهی ترین حقوق و مطالبات خود بکشند. تجربه انقلاب 57 به ما زنان آموخته است که هیچ مصلحتی بالاتر از حقوق ما وجود ندارد.

پی نوشت:
*عنوان این مقاله را از نام کتاب مشهور فاطمه مرنیسی یعنی "زنان پرده نشین و نخبگان جوشن پوش" وام گرفته ام 

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 22:55 |

«زندان من، خانه من»؛ روایت هاله

اسفندیاری از روزهای زندان در ایران

روی جلد کتاب «زندان من، خانه من؛ داستان اسارت یک زن در ایران) نوشته هاله اسفندیاری

۱۳۸۸/۰۹/۰۱
 
 
راديو فردا
 
 
كتاب «زندان من، خانۀ من» نوشتۀ هاله اسفنديارى، كه در سال ۱۳۸۶ به مدت چندين ماه در بازداشت وزارت اطلاعات جمهورى اسلامى ايران بود، اخيرا منتشر شده است.

خانم اسفنديارى، در تازه ترين نوشتۀ خود، علاوه بر نگاهى به تاريخ سياسى ايران، ماجراى دستگيرى و بازداشت هشت ماهۀ خود در آخرين سفر به ايران را با جزئياتى شگفت انگيز بيان كرده است.

بازگويى خاطره هاى تلخ زندان

همچنان كه رويدادهاى ايران در پى انتخابات بحث انگيز رياست جمهورى اسلامى در خرداد ماه گذشته براى غير ايرانيان شگفت انگيز بود، آن چه در كتاب «زندان من، خانۀ من» آمده است به همان ميزان براى كتاب خوانان آمريكايى سرشار از جذابيت و شگفتى خواهد بود.

 
كتاب تازۀ هالۀ اسفنديارى كه در آن نوعى «نوستالژى» نيز تداعى مى شود، در اصل، بازگويى خاطره هاى تلخى است كه از رفتار ماموران اطلاعاتى دولت جمهورى اسلامى از آخرين سفر وى به ايران در حدود سه سال پيش، در ذهن وى نقش بسته است؛ خاطره هاى تلخى كه با يك دزدى از خانۀ مادرى و توقف وى در فرودگاه تهران به هنگام خروج از كشور و بازگشت به آمريكا آغاز مى شود و با بازداشت و بازجويى هاى رنج آور و كسل كننده، ادامه مى يابد.

ژرفا و رنج اين خاطره ها به حدى است كه حتا پس از آزادى و پيوستن به همسر و فرزند در واشينگتن نيز، به عنوان كابوسى عجيب و غريب، روان و انديشۀ او را آزار مى دهد.

هالۀ اسفنديارى در كتاب «زندان من، خانۀ من» تاريخ مدرن ايران را نيز كه خود از يازده سالگى شاهد آن بوده و دورۀ پر التهاب ملى شدن صنعت نفت در ايران تا انقلاب اسلامى و استقرار حكومت دينى را در بر مى گيرد، از ديدگاه شخصى رقم مى زند و در اين هنگامه هاى تاريخى، به ماجراهاى زندگى سياسى ايران اشاره هايى دارد كه اگر براى ما ايرانيان، داستانى تكرارى و گاهى ملال آور شده است، ولى براى خوانندگان ناآشناى غير ايرانى، مى تواند تازگى داشته باشد.

بازجویی در وزارت اطلاعات

در بخشى از كتاب، شرح بازجويى هاى دو مامور وزارت اطلاعات از نويسنده، با جزئياتى دردآور آمده است و در واقع شرح اين بازجويى ها، بازتاب دهندۀ تلخى خاطرۀ آن در ذهن نويسنده است.

خانم اسفنديارى از دو بازجوى خود با نام «جعفرى» و رييس او «حاج آقا» ياد مى كند و گفت و گو با «جعفرى» را چالشى بيهوده ترسيم مى كند، چرا كه «جعفرى» با پيش زمينه هاى ذهنى كه از واقعيت دور است به بازجويى مى پردازد و سازمانى را كه خانم اسفنديارى در آنجا كار مى كند و يك بنياد پژوهشى شناخته شده است، از ابزارهاى دولت آمريكا براى سرنگون ساختن حكومت هاى مخالف تلقى مى كند.

توضيح و توجيه حقيقت و درستى براى چنين فردى، چالشى بى سرانجام مى شود.

«حاج آقا» اما به نوعى بزرگوار و بخشنده است! فرد مهربانى كه نمى توانى چهره اش را نگاه كنى. به اين مفهوم كه به تو اجازه ديدن نمى دهد و در تمام مدت بازجويى، متهم مجبور است كه رو به ديوار و پشت به «حاج آقا» بايستد.

شرح چگونگى اين بازجويى ها، بازهم براى ايرانيان، به مانند قصه اى تكرارى است؛ براى ديگران ولى، بازگو كنندۀ يك واقعيت ناباورانه از حكومتى بر ملت و سرزمينى است كه به داشتن تاريخى غنى و فرهنگى پر بار و پر آوازه مشهورند و اين همه زمانى روى مى دهد كه عصر روشنگرى از طريق تكنولوژى و دنياى مجازى «اينترنت» و قرن بيست و يكم ناميده مى شود.

شرح اين كتاب البته در اين مختصر نمى گنجد و براى دريافت تمامى آنچه هالۀ اسفنديارى در آن آورده است، بايد كتاب را خواند، ولى اين نكته جالب است كه خواننده نيز همانند نويسنده، تا پايان ماجراى زندان و بازجويى، به نوعى در مى يابد كه آن كه چشم هاى باز خود را به نگهبانى از اين زندانى نحيف شصت و چند ساله دوخته است، لزوما، دشمن وى نيست؛ او هم يك ايرانى است كه نه بازى روزگار، كه بازى هاى سياسى در چنين جايگاهى قراراش داده است.

به همين ميزان شگفتى در كردار مامور دولتى را مى توان به هنگامى احساس كرد كه «جعفرى» بازجوى خانم اسفنديارى، در روز رهايى وى، يك ديوان نفيس حافظ را از جانب «بچه هاى» وزارت اطلاعات، به ميهمان هشت ماهۀ خود، هديه مى كند. شايد براى تلقين اين معنا كه ما «اطلاعاتى ها» بر آن شده ايم تا با اين ديوان، آسيب هاى روانى را كه بر شما وارد آورده ايم، پاك كنيم!
|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 2:7 |

در جریان دیدار شیرین عبادی با بان كي مون تقدیم شد

نامه کانون مدافعان حقوق بشر به دبیر کل 

سازمان ملل متحد

چهار شنبه ۴ آذر۱۳۸۸

ebadi_bankimoon.jpg
شیرین عبادی، رییس کانون مدافعان حقوق بشر به نمايندگي از سازمان مردم نهاد متبوع خود با تقديم نامه‌اي به بان كي مون، دبير كل سازمان ملل متحد توضيحاتي را در خصوص گزارش او در مهر ماه 1388 و در بخش آزادي تجمع و تشكل مسالمت آميز، ارائه كرد. نامه كانون مدافعان حقوق بشر به بان كي مون روز دوشنبه هجدهم آبان ماه 1388 در جريان ديدار و گفت و گوي عبادي با بان کی مون، تقديم او شد.
به گزارش سایت کانون مدافعان حقوق بشر، یکی از موارد مطرح شده در دیدار عبادی با بان کی مون مسئله کانون مدافعان حقوق بشر بود. عبادی در این دیدار با اشار به رفتار غیر قانونی مسئولان جمهوری اسلامی با کانون مدافعان حقوق بشر، به مجموعه فعالیت های این نهاد حقوق بشری ملی و بین المللی پرداخت. رییس کانون مدافعان حقوق بشر همچنين ديداري جداگانه با ناوانتم پیلای، کمیسرعالی حقوق بشر سازمان ملل متحد انجام داد. عبادي در اين ديدار، نامه‌اي را به نمايندگي از کانون مدافعان حقوق بشر تقديم او كرد. متن نامه کانون مدافعان حقوق بشر به دبير كل سازمان ملل متحد که به امضای شیرین عبادی رسیده و هجدهم آبان ماه 1388 تقدیم وی شد، به شرح زیر است:

جناب آقاي بان كي مون
دبير كل محترم سازمان ملل متحد
با سلام و احترام
عطف به گزارش جنابعالي به شماره الف/64/357 منتشر شده در مهر ماه 1388 در بخش آزادي تجمع و تشكل مسالمت آميز و آزادي عقيده و بيان و در شماره هاي 49 و 50 و 51 و 52 مواردي در خصوص كانون مدافعان حقوق بشر و اينجانب- شيرين عبادي- مطرح شده كه دولت ايران به اين موارد پاسخ داده است. ضروري است پيرامون پاسخ دولت ايران مواردي را متذكر شوم:
در اين گزارش قيد شده است كه « معاون كميسيون عالي حقوق بشر در سازمان ملل متحد در سوم دي ماه 1387 و سيزدهم دي ماه همان سال، نامه اي به دولت ايران نوشته و درباره گزارش هاي دريافتي درباره كانون مدافعان حقوق بشر در تهران كه در تاريخ اول دي ماه 87 مورد حمله مجريان قانون قرار گرفته بود، همچنين در مورد تعرضات صورت گرفته به خانم عبادي برنده جايزه صلح نوبل، نگراني هاي عميق خود را ابراز داشته و به دولت ايران توصيه نموده است تا تضمين كند كه مدافعان حقوق بشر در ايران بدون ارعاب يا آزار و اذيت فعاليت هاي حقوق بشر خود را به انجام برساند.»
اما در شماره 52 اين گزارش آمده است كه « در روز 16 دي ماه 1387، مقامات ايران به كميسيونر عالي حقوق بشر پاسخ دادند كه كانون مدافعان حقوق بشر براي تأسيس كانون مجوز اوليه را كسب كرده بود، اما نتوانست اسناد مورد نياز را طبق قانون براي كسب پروانه قانوني ارائه كند. مقامات گفتند كه در اين مورد در مرداد ماه 1385 به كانون مدافعان حقوق بشر يادداشتي فرستاده شد و به خاطر اين دستور، دادستاني براي بستن و پلمپ كانون، دستور قانوني صادر كرد. مقامات اشاره كردند كه خانم عبادي و همكاران ايشان قادر بودند كه فعاليت هاي مشروع خود را به انجام برسانند. نشست هاي پي در پي، بيانيه ها و سفر هاي خارج از كشور خانم عبادي و همكاران ايشان از جمله سفر به ژنو، اثبات صريح حقوق به ويژه تحت ميثاق بين المللي حقوق مدني و سياسي است.»
از همين روي لازم است توضيحات ذيل را ارائه كنم:
1- طبق قوانين جمهوري اسلامي ايران از جمله اصل 26 قانون اساسي و ماده 6 قانون احزاب، جمعيت ها و انجمن هاي سياسي و صنفي مصوب 7/6/1360، تشكيل هيچ حزب يا گروهي اعم از صنفي، سياسي يا نهاد مدني مستلزم كسب مجوز از هيچ مرجع و مقامي نيست ولي در صورت داشتن پروانه فعاليت از برخي از مزايا و امتيازات از جمله يارانه مي توانند استفاده كنند. لذا بديهي است كه نداشتن پروانه فعاليت نه تنها مانع از انجام فعاليت چنين نهاد‌هايي نيست و كسب آن الزامي نيست، بلكه فقط از اين رو منظور شده كه با كسب پروانه فعاليت، نهادها مي توانند از برخي امتيازات بهره‌مند شوند. پس:
اولاً اين ادعاي دولت ايران كه كانون مدافعان حقوق بشر مدارك لازم را براي صدور پروانه فعاليت به كميسيون ماده 10 احزاب ارائه نداده است، كذب محض است و كانون به شدت آن را تكذيب مي‌كند. ثانياً به فرض صحت ادعاي دولت ايران كه چنين نيست، طبق مقررات حاكم در ايران هيچ مقامي حق نداشته است كه دفتر كانون مدافعان حقوق بشر را پلمپ كند.
2- دولت ايران ادعا كرده كه « به خاطر عدم رعايت دستور مقامات مسئول ايران جهت تكميل پرونده، دادستان دستور پلمپ داده اند.»
پر واضح است كه مقام دادستان از نظر قانون مجاز به صدور چنين دستوري نيست، چرا كه طبق ماده 17 قانون فعاليت احزاب مصوب 5/7/1360 تنها مرجعي كه پس از درخواست كميسيون ماده 10 احزاب مي‌تواند تشكل هاي مختلف را- آن هم در صورت ارتكاب يكي از تخلفات موضوع ماده 16 قانون مذكور- منحل كند، دادگاه‌هاي عمومي با حضور هيأت منصفه كه بايد طبق ضوابط اصل 168 قانون اساسي تشكيل شود، است. لذا همين اظهارات مقامات نيز خلاف قانون است.
3- در مورد سير فعاليت كانون مدافعان حقوق بشر براي كسب پروانه فعاليت ضروري است اعلام شود كه كانون مدافعان حقوق بشر از بدو تأسيس (1379) با علم به قانوني بودن احزاب وجمعيت‌ها طبق قوانين ايران، تقاضاي صدور پروانه فعاليت از كميسيون ماده 10 احزاب كرد تا اين اطمينان را به دولت ايران بدهد كه قصد دارد با التزام به قوانين و در چارچوب مقررات فعاليت كند و موجب هراس آنها از فعاليت‌هاي حقوق بشري نباشد.
اين كميسيون در تاريخ 17/1/1383 طي گزارشي كه در خبر گزاري هاي رسمي جمهوري اسلامي ايران موجود است، اعلام كرد كه مجوز فعاليت كانون مدافعان حقوق بشر صادر شد. سپس كميسيون مذكور مواردي را جهت اصلاح ويراستاري و عبارتي ( نه محتوايي) اساسنامه كانون اعلام كرد كه به سرعت انجام و طبق دستورات كميسيون اعمال و تقديم آن نهاد دولتي شد.
پس از روي كار آمدن دولت جناب آقاي احمدي نژاد و زماني كه نامه اي از دبير خانه كميسيون به كانون مدافعان حقوق بشر ارسال شد، بلافاصله اعضا و رياست كانون به كميسيون ماده 10 احزاب مراجعه حضوري كردند و طي مذاكره مفصل با معاون سياسي وقت وزير كشور- جناب آقاي علي جنتي- كه دبير كميسيون مذكور نيز بود، توضيحات لازم از اقدامات قانوني كانون مدافعان حقوق بشر جهت كسب پروانه فعاليت را ارائه كردند و معاون سياسي وقت پس از رسيدگي به پرونده كانون مدافعان حقوق بشر در كميسيون مربوطه، در تاريخ 31/6/1385 طي مصاحبه اي با خبرگزاري ايرنا- خبرگزاري رسمي جمهوري اسلامي ايران- رسماً اعلام كردند كه كانون مدافعان حقوق بشر قانوني است و حتي اعلام كردند كه با دبير خانه برخورد كرده اند و همچنين به صراحت بيان كردند كه كانون مدافعان حقوق بشر قانوني است و بايد پروانه فعاليت به آنها داده شود.
لازم به ذكر است كه آنچه در پاسخ دولت ايران به دبير كل محترم عنوان شده مبني بر اينكه « در مرداد ماه 1385 يادداشتي به كانون مدافعان حقوق بشر فرستاده شده است و به خاطر عدم رعايت اين دستور، دادستان دستور پلمپ صادر كرده است»، ضروري است تذكر داده شود كه احتمالاً بيان كنندگان اين مطلب يا از محتويات و سير قانوني پرونده كانون بي اطلاعند و يا اين كه جهت توجيه اعمال غير قانوني خود به موضع‌گيري هاي مخالف و مغاير قانون متوسل مي شوند. چرا كه پس از ملاقات حضوري اعضا و رياست كانون مدافعان حقوق بشر با معاون سياسي محترم وقت وزير كشور، نامه اي از كميسيون ماده 10 احزاب به كانون مدافعان حقوق بشر ارسال شد كه مجدداً خواهان انجام اصلاحاتي كاملاً ويراستاري شكلي و عبارتي شده بود. كانون مدافعان بلافاصله و با تأكيد به اين امر كه « ما اين مراحل را در گذشته طي كرده‌ايم اما براي اثبات حسن نيت خود آنها را اعمال نموده و تقديم كميسيون مينماييم»، طي نامه اي رسمي اصلاحات مورد نظر را ارسال كرد.
بديهي است مصاحبه معاون سياسي وقت كه در شهريور ماه- يعني پس از مرداد ماه - انجام شده و اعلام كرده كه كانون قانوني است، مؤيد ادعاي ماست.
4- مقام‌هاي مسئول به دبير كل اعلام كردند كه « نشست هاي پي در پي و بيانيه‌ها و سفرهاي خارج از كشور خانم عبادي و همكاران ايشان، اثبات صريح حقوق به ويژه تحت ميثاق بين المللي مدني و سياسي است.»
لازم به ذكر است كه طي يك سال گذشته هيچ يك از اعضاي كانون مدافعان حقوق بشر اجازه خروج از كشور نيافته و حتي پاسپورت‌هايشان توسط نيرو هاي امنيتي ضبط شده است. اعضاي كانون مدافعان حقوق بشر نه تنها نمي توانند در نشست هاي حقوق بشري در سراسر جهان شركت كنند، بلكه حتي براي ادامه تحصيل و ديدار با خانواده‌هايشان هم نمي توانند از كشور خارج شوند. قريب به يك سال از پلمپ غير قانوني كانون مدافعان حقوق بشر مي‌گذرد و امكان برگزاري هيچ نشستي چه در سطح 7 عضو شوراي عالي نظارت كانون مدافعان حقوق بشر و چه برگزاري كنفرانس هاي مطبوعاتي وجود ندارد.
از برگزاري نشست هاي « شوراي ملي صلح» و « كميته انتخابات آزاد، سالم و منصفانه» به شدت جلو گيري مي شود. حتي از نشست اعضاي هيأت اجرايي شوراي ملي صلح در دفتر وكالت اينجانب نيز ممانعت به عمل مي‌آيد. برگزاري اين نشست ها حتي در منزل خصوصي و شخصي اعضا كانون مدافعان حقوق بشر و شوراي ملي صلح نيز با دخالت و تهديد نيروهاي امنيتي تعطيل مي‌شود و بديهي است كه همه اين موارد نقض آشكار حقوق اساسي كانون مدافعان حقوق بشر به ويژه مقررات مندرج در ميثاق بين المللي حقوق مدني و سياسي و حتي فراتر از آن نقض حقوق اساسي كانون مدافعان حقوق بشر طبق قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران ازجمله اصول 26 و 27 آن است.

شيرين عبادي
رييس كانون مدافعان حقوق بشر
17 / 8 / 1388

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 1:39 |

 حکایت فرار مرغی در جامعه خروس سالار

 

قصه، این بار هم هیچ نکته ی تازه ای ندارد. حتی نه مثل افسانه های مستعمل قدیمی، که گاهی دوباره و چندباره هم خواهان شنیدنش هستی. قصه، داستان تکراری لجن مال کردن مفاهیمی است که به نحوی ماهیت وجودی لغزان و منافع نا محدود عده ای را تهدید می کند. داستان فمینیسم در سرزمین من، همیشه راوی حکایت زنانی است مردنما، بی بهره از احساس و سرشت زنانگی، با انحرافات جنسی، عمله ی دست دولت های بیگانه و مروج ارزش های غیراخلاقی و غربی که امروز تحت لوای " جنبش زنان" گرد آمده اند و تهدیدی محسوب می شوند علیه بنیان های استوار خانواده و ارزش های ملی و مذهبی. به خاطر ندارم مسئولان امور، در راستای ارائه ی این تصاویر از برابرخواهی جنسیتی، از کوششی فروگزار کرده باشند. این روند تخریبی از سریال های شبانه و هفتگی آغاز شد و دامنه اش تا مسابقه ها و برنامه های ورزشی و برنامه های تحلیلی و انتقادی بی شمار با مهمان های دستچین فرمایشی هم کشید. برنامه ی چهارشنبه شب کانال دوم سیمای جمهوری اسلامی، هم نمود تلاش های تکراری و پیگیر عده ای است که رانت بی نهایت برنامه سازی در صدا و سیمای دولتی دارند.

برنامه سازان گرامی که به هر سند و مدرک و دست نوشته و صدا و فیلم غصب شده ای دسترسی دارید، گذشته از این که در نهایت وادار شدید به حضور و پویایی جنبش زنان اقرار کنید – که شما چیزی را هدف تخریب و تخطئه نمی گیرید مگر آنگه چهارستونتان را لرزانده باشد- نکته ی تازه ی دیگری در مورد این دست برنامه هاتان وجود دارد و آن هم فضای عرضه ی آنها است و وقاحتی که سازندگان رانت دار آن، در تهیه و تولید و پخش چنین برنامه هایی در این برهه از تاریخ دارند.

گزارش ها پی در پی می رسد. قتل دختری با شلیک گلوله از نزدیک در اعتراضات به نتایج انتخابات و دستگیری و ضرب و شتم گسترده ی زنان در خیابان ها در تمام جریان های پس از انتخابات، ممنوع الخروج شدن زنان روزنامه نگار و اکتیویست، آمار 73 درصدی زنان 14 تا 39 سال در زندان ها، تجاوز و آزار جنسی زندانیان سیاسی زن، تجاوز دسته جمعی به یک زن در قیامدشت، آزار جنسی دختر دانشجو توسط معاون دانشجویی دانشگاه زنجان، قتل های ناموسی تنها در پایتخت با میانگین 627 مورد در سه ساله ی اخیر، وجود 45 نوع خشونت خانگی علیه زنان ایران، تجربه 66 درصدی خشونت خانگی در زنان متاهل ایرانی، تعداد روزافزون زنان سرگردان در راهروهای دادگاه خانواده به دنبال طلاق یا حضانت فرزند و هزاران فکت از این قبیل که تلویزیون ها و سایت ها را پر کرده اند. تمام رسانه ها در انحصار شما نیست که نمایش های وارونه پخش کند یا در ید قدرتتان نیست که درهای دنیا را با قیچی فیلتر و سانسور به روی مردم ببندید. این تصویر زنان جامعه ی شماست که هر روز تیره تر می شود. تصویر زندگی زنان جامعه ای که تمام نهاد های آن، از رسانه های تصویری گرفته تا آموزش و پرورش و نیروی انتظامی اصرار و ابرام پررنگی به اصلاح و ارشاد جامعه و رسیدن آن به تعالی و کمال دارند و دم زدن از کرامت انسانی زنان، لقلقه ی دهان آنهاست.

ما شلوارپوش های برابری طلب، با تمام اختلاف نظرها و کشمکش های روشی و عقیده ای در بین خود، با تمام برخوردهای به لفظ امنیتی و به ماهیت نابودکننده ی شما و با تمام فشار ها و دشواری ها و سنگ اندازی های بی پایانتان در قالب سهمیه بندی و بومی گزینی جنسیتی در دانشگاه ها، تلاش برای گسترش دانشگاه های تک جنسیتی، لایحه ی درخشان حمایت از خانواده، پیشنهاد اعدام روسپیان برای کاهش فحشا، انتخاب وزرای زنی با عملکرد ضد زن و ... با انگ خانمان براندازی، القای مفاهیم لیبرالی و القای نارضایتی به زنان جامعه از و با برخوردهای قهری و غیرقانونی- تحت عنوان جرم اقدام علیه امنیت ملی که تمام جرائم تعریف نشده در قانون را شامل می شود- از هم نمی پاشیم، برادران عزیز. ما فارغ از تمام برچسب ها و لجن پراکنی ها، تا همیشه برای احقاق برابری حقوقی خود که حق انکارناشدنی هر زن ایرانی است، تلاش خواهیم کرد. زیرا می دانیم چیزی که پشت تمام برنامه ها و طرح های امنیتی و اخلاقی و اظهار نظرهای مشعشع در مجلس و دولت و نیروی انتظامی و امنیت اخلاقی، خوابیده یک چیز بیشتر نیست: جامعه ی مرد سالار، نمی تواند با پذیرفتن وجود و هویت مستقل زنانه کنار بیاید و آن را در کنار هویت خود بپذیرد و ببیند زنانی که تا دیروز تحت قیمومیت و سالاری مردان نفس می کشیدند، امروز به گواه تصاویر، حائل باتوم خوردن مردان می شوند و با حضور پررنگ در تمامی عرصه ها، با رساترین صدا "بودن" خود را در تاریخ ثبت می کنند. حضوری که دیگر هرگز نمی توانید انکارش کنید.

*آمار اخذ شده از سایت های تغییر برای برابری، مدرسه فمینیستی، میدان زنان، ایرنا، آفتاب و کمیته ی گزارشگران حقوق بشر است.

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 1:15 |

زنان، و آنچه اتفاق نیافتاد

 

سهیلا وحدتی


مدرسه فمینیستی

 در سال 1388، رخدادهای پس از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری توجه بسیاری از مردم جهان را بطور روزمره متوجه ایران ساخت.

ایرانیان داخل و خارج کشور که سالها بود شاهد چنین تظاهرات خیابانی گسترده ای نبودند، به تحلیل و گمانه زنی درباره حوادث احتمالی پیش رو پرداختند. برخی حتی این تظاهرات گسترده و برخوردهای خیابانی را با رخدادهای پیش از انقلاب بهمن 1357 مقایسه می نمودند.

خبررسانی و تحلیل های هیجانی فراوانی در داخل و خارج کشور انجام گرفت. بسیاری منتظر ادامه ی برخوردهای خیابانی بودند و گمان عده ی نه چندان اندکی از ناظران سیاسی بر این می رفت که در مراسم چهلم و عزاداری شهیدان شاهد تظاهرات و درگیریهای دیگری باشیم. اما دیدیم که آن چرخه ی تظاهرات و کشتار خیابانی و عزاداری ها آغاز نگشت. چرا؟

اکنون می بینیم که زنان همچنانکه سهم عمده ای در تظاهرات خیابانی داشتند، اینبار سهم عمده ای در تغییر مسیر حوادث از آنچه پیش بینی می شد داشتند. و شاید اینبار آنچه که اتفاق نیافتاد تاحدودی متاثر از حضور زنان و تاثیرگذاری آنان بر فرهنگ مبارزاتی بود.

آنچه که شاید قرار بود اتفاق بیافتد و نیافتاد در این شعر زیبا که پس از مرگ ندا آقا سلطان توسط یک شاعر اروپایی سروده شده بیان شده است.

ندا

فرشته ای به کنارت آمد امروز

و تو را گفت که گلی هستی زيبا

که معجزه وار بر دل سياه خاک شکفته است

گفت که آخرين نگاهت را

به دنيا دوخته بودی

و دنيا نيز چشم به تو دوخته بود

و گريه را آغاز کرد، گريست و گريست

تو را گفت که فرشتگان همه ادیان دستهای کوچک تو را می گیرند

تا سردت نشود در آن لحظه ی آخر

با صدايی لطيف تو را گفت

آن سرخی بر چهره ات

تا آخرين قطره باقی می ماند

و فرشتگان همه دنيا با آن نامه می نویسند

نامه هایی به خدايان همه اديان

نامه هایی چنین: اين حسين است، این مسیح است، اين شکوفه ی اسفالت است

اين گانديست، مهاتمای بزرگ، و مارتين لوتر کينگ

اين گرانبهاترین گوهر ماست

اين فرياد مردمانت است که عدالت تو را می خواهند

ما چه کنيم، ای خدايان همه اديان،

هنگامی که جوهر سرخ هنوز بر کاغذ سياه خشک نشده است؟

و خدايان همه اديان گفتند:

اين گوهر را با لطیف ترين پارچه ها بپوشانيد

شيرين ترين آوازها را برای جوانيش بخوانيد

رعناترين گلها را آنجا که او خفته است بکاريد

معبدی آنجا بسازيد

آن روز را با نام او بخوانيد

پدرش را نوازش کنید

مادرش را نوازش کنید

خانواده و دوستانش را نوازش کنید

شعری بلند برای همه ی آنان سرائید

و همزمان - خدايان همه اديان فرشتگان همه اديان را گفتند -

شمشير آتشين از غلاف برون کشید!*

اما کسی شمشیرها را برهنه نکرد، کسی به خونخواهی خواهری یا برادری برنخاست، و شاید این عزاداری مادران بود که اینبار به فرشتگان همه ی ادیان فرمان ایست داد که به نام مقدس هیچ آئین و مذهبی شمشیر از نیاک برنکشند و خون نریزند. چرا که زندگی مقدس تر از هر آئینی است.

هنگامی که مبارزه برای بهبود شرایط زندگی است دیگر فدا کردن زندگی و خونخواهی معنا و مفهومی ندارد.

زندگی و حرمت آن را باید پاس داشت. و در این شرایط چه شیوه ای بهتر از عزاداری برای از دست رفتگان و گریستن در مرگ عزیزان.

اینبار، مادر ندا گریست، و مادر سهراب برای پسرش عزاداری کرد. و سپس دیگر مادران عزاداری بودند که به جای بزرگداشت «مرگ» فرزندانشان، به بزرگداشت خاطره و زندگی آنان پرداختند. در عزای فرزندانشان گفتند و نوشتند و گریستند و راه رفتند. و همه را دعوت به عزاداری کردند. از همه خواستند که در هر کجای جهان که هستند، هرهفته در روز و ساعت معینی با مادران عزادار همراه شوند و همدردی خود را نشان دهند، و اعتراض خود را.

سی سال پس از انقلاب، جامعه ی ایران به درجه ی خاصی از بلوغ سیاسی رسیده است که خشونت را دیگر نمی پذیرد، و مبارزه را به هر شکلی نمی پذیرد، و پیروزی در مبارزه را به هر بهایی نمی پذیرد. و شاید اگر بگوییم زنان در رسیدن به این بلوغ سیاسی نقش ایفا کرده اند، گزافه نگفته ایم. حضور زنان در رخدادهای جامعه با حضور آنان در راهپیمایی های پیش از انقلاب قابل مقایسه نیست. حضور زنان دیگر محدود به حضور فیزیکی آنان در خیابان نیست که پابپای مردان می روند. امروز زنان حضور جدی معنوی دارند، حضور احساسی دارند، و با احساس زنانه و مادرانه ی خود مبارزه را از حالت "مردانه" – به معنای خوار شمردن احساسات لطیف انسانی در مبارزه و انکار اندوه و درد ناشی از مرگ – در آورده و با شهامت به بروز همه جانبه ی احساسات طبیعی خویش می پردازند.

زنان جای خود را در مبارزه باز کرده اند، و یا شاید بهتر است گفته شود که میدان مبارزه را برای حضور خود گسترش داده اند. امروزه شاید تا حدودی به خاطر حضور فعال زنان در جامعه است که میدان مبارزه فضای تنگی برای نبرد خشونت آمیز نیست، بلکه فضایی است به گستردگی زندگی انسان.

به فرشتگان همه ادیان می توان مژده داد که دیگر در جامعه ی ما نیازی به شمشمیرهای آتشین نیست!

امروزه نه تنها مردان مبارز در تعریف فرهنگ سیاسی جدیدی کوشا هستند و مبارزه را با ارزش های زمینی و انسانی تعریف می کنند، بلکه زنان نیز مبارزان جدی و مصممی هستند که از تقلید نقش سنتی "مردانه" در مبارزه سرباز زده اند و اگر حضور دارند، نه در پشت سر مردان، که اینبار با نوآوری های خویش به میدان آمده اند. به اعدام «نه» می گویند، و در مرگ هر انسانی می گریند و هیچ بهانه ای را برای خشونت و خون ریختن نمی پذیرند.

اگر آن تاریخ سنتی "مردانه" با خیلی از رخدادهای خشونت بار رقم می خورد، این بار شاید تا حدودی به همت زنان، تاریخ کشور ما گاه با رخدادهایی که اتفاق نمی افتد، رقم می خورد.

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 1:2 |