تبليغاتX
من آزاده هستم
من آزاده هستم
زنان

فرزندانمان را گروگان میگیرند

 
فريبا داوودي مهاجر

 

چهارشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۸

سارا و لیلا توسلی، فرزندان مهندس توسلی، اولین شهردار تهران و عضو نهضت آزادی ایران به وسیله نهادهای امنیتی و به منظور فشار بر پدر به گروگان گرفته شده اند.

گروگان دیگر، مهسا حکمت است. مهسا دختر علی حکمت، سردبیر روزنامه توقیف شده خرداد است. وی در مزرعه پدرش به همراه پدر بازداشت شد و از این دختر جوان هیچ اطلاعی در دسترس نیست.

 تهدید به بازداشت فرزندان و دیگر اعضا خانواده زندانیان سیاسی به امری معمول در زندان ها تبدیل شده است؛ تهدیدی مذموم تا زندانی را وادار به همکاری کنند. پیش از این در مواردی از خبردروغ مبنی بر مرگ اعضا خانواده برای تضعیف روحیه زندانی استفاده شده، اما بازداشت فرزندان در شرایطی که پدر آزاد است یا به همراه زندانی، امر نوظهوری است که جدیدا به وسیله سر بازان گمنام امام زمان به دلیل داشتن حداکثر مردانگی استفاده می شود. روشی که بر گرفته از سیستم های امنیتی روسی و کشور های کمونیستی است که برای رسیدن به هدف از هر وسیله ای استفاده می کنند.

 لیلا و سارا و مهسا باز داشت  شده اند تا حداکثر فشار برای شکستن  پدرانشان در جهت دستیابی بازجو به اهداف تعیین شده اش، وارد شود. باز داشت شده اند تا هشداری باشد به دیگر فعالان که ما از هر وسیله ای، ولو ناشایست استفاده می کنیم و هیچ حریمی برای خود قائل نیستیم.

 آنها به تاوان فعالیت های خانواده بازداشت شده اند و امروز که هیچ دادرسی در ایران نیست، روزها و شب های خود را در زندان سپری می کنند. البته در گذشته نیز بعضی فرزندان زندانیان سیاسی برای چند ساعت در کوچه و خیابان ربوده می شدند ولی هیچگاه مقامات امنیتی یا قضایی و انتظامی باز داشت آنها را نمی پذیرفتند و از وضعیت آنها اظهار بی اطلاعی می کردند، اما امروز آشکارا این افراد باز داشت شده اند تا به عنوان حربه ای علیه زندانی به کار گرفته شوند. انگاری که در یک منازعه برای از پای در آوردن حریف از پشت بر او خنجر وارد کنی یا او را به گلوله ببندی. درست است که نیروهای امنیتی برای کلیه اعمال خود، اعم از ربودن و به قتل رساندن و هر عمل دیگری می توانند انواع و اقسام فتواها را کسب کنند و لباس شریعت و دین به عملکرد خشونت بار خود ببخشند، ولی عملکرد اخیر آنها مذموم تر از آن است که با هر فتوایی حلال گشته و آب کشیده شود. ماند نجاستی است که قابلیت تطهیر ندارد و این لکه ننگ هیچگاه  از دامان عملکرد آنها  پاک نخواهد شد.  استفاده از فرزند برای شکست یک زندانی نهایت ضعف یک سیستم بازجویی است که با هیچ روش دیگری  قابلیت برتری بر زندانی را ندارد.

 اما بازجو ها باید بدانند دوره آنها به پایان رسیده است. در شرایطی که فیلم های اعترافات  تبدیل به کمدی کلاسیک شده است، اطلاعیه ها و بیانیه ها را هیچکس باور نمی کند، همه تبلیغات  به ضد خودشان تبدیل شده است. حتی اگر همه زندانیان توبه نامه بنویسند، همه احزاب اعلام کنند که تعطیل خواهند کرد، مردم راه خودشان را خواهند رفت. اگر همه روزنامه ها را ببندند  و به همه تهمت نگهداری اسلحه و مواد مخدر بزنند، وب سایت ها را فیلتر کنند، باز هم مردم به راه خود ادامه خواهند داد. مردم برای ادامه راه منتظر هیچ فردی نخواهند نشست چرا که عملا نشان داده اند از هیچ فردی یا گروهی نیز دستور نمی گیرند.

این سرنوشت محتوم همه دیکتاتور هاست. روزی باید جمع کنند و بروند.

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 ساعت 2:50 |

خط سرخ بر روایت سبز شما از تاریخ

جوابیه به مقاله ی فریبا داوودی مهاجر «فرزندانمان را گروگان میگیرند»


غزال طبری

خانم داوودی مهاجر مطلبتان را خواندم. مطلبی زیبا... و قطعا مثل همه مطلب هایی که به قلم اصلاح طلبان نوشته میشود، بیانگر تنها بخشی از حقیقت تلخ این سرزمین که اگر برای شما چهار سال پیش تبدیل به زندان شد و مجبوربه ترکش شدید؛ برای خیلی از ماها سال ها و سال هاست که زندانیست که انتخابش کرده ایم تا دیوارهایش را روزی رو به آسمان فرو بریزیم، زندانی که گور بی نام خیلی از رفقای ما در گوشه و کنارش پراکنده است...
خانم داوودی مهاجر... گفته اید که دولت ایران از ابزاری جدید استفاده میکند. از گروگان گرفتن بچه های فعالان اجتماعی تا این فعالان را تحت فشار بگذارد. به حافظه تاریخی شما غبطه میخورم. به حافظه تاریخی همه اصلاح طلب ها غبطه میخورم که میتوانند بخشی از تاریخ ایران را اینقدر راحت فراموش کنند... مطمئنید که این ابزار "جدید" قبلا در ایران استفاده نمی شد؟ یا نکند ان موقع که خودتان طرف استفاده کنندگان این ابزار بودید جزو تاریخ به حساب نمی آید؟ شاید هم آن بخش از تاریخ سرخ های ایران از حافطه سبزتان پاک شده است... مقاله زیبایتان خاطره ای را در من تداعی کرد. خاطره ای دور از زندان های شصت و هفت که کسی سالها پیش در جمعی تعریف میکرد از کودکی که نمیگذاشتند به دستشویی برود. کودکی که با صدای بلند برای اینکه صدایش به دوستش که با مادر در سلولی دیگر بود برسد فریاد میزد: بهاره جونم... پیفم داره میاد بیرون... کودکی که سعی میکرد درد را با تقسیم کردن تحمل کند...
خانم داوودی مهاجر... صدای این بچه در گوش من حک شده است. پینه های انگشت های کوچک دخترخاله ای که توی زندان چهار دست و پا راه رفتن را یاد گرفته بود هم...
من برای همیشه بخشی از زندگیم، بخشی از کودکیم، بخشی از شادیم را کنار آن ادم ها و خاطراتشان جا گذاشته ام.
محل تولد بعضی از بچه های ما زندان است. میدانید که؟
نمیگذاریم تاریخمان را پاک کنید. این اولین بار نیست که جمهوری اسلامی دست به این نوع گروگان گیری میزند. این اولین با ر در تاریخ شماست... شمایی که با همه احترامی که برایتان قائلم همیشه تاریخ را به شیوه خود نوشته اید. تاریخی که ما هرگز انگار درآن وجود نداشته ایم. شاید هم بچه های زندانیان سیاسی آن موقع بچه نمیرسند به نظرتان یا خونشان پاک نبود. اندازه خون بچه های اصلاح طلب ها و لیاقت ان را نداشتند که راجع بهشان چیزی نوشته شود.
مهسا حکمت را میشناسم... شاید خیلی نزدیکتر از شما. دیده ام مهسا با چه شوقی توی ستاد موسوی کار می کرد. مهسا دوست من است. من برای مهسا هم مثل همه آنهای دیگر نگرانم. من هم دلم میخواهد مهسا برگردد خانه... من هم به نظرم غیرانسانی می رسد که او را بی هیچ جرمی همچنان برای فشار آوردن به پدر در زندان نگه دارند. اما این باعث نمیشود شما تنها روایتگر باقی بمانید.
خانم داوودی مهاجر، آن بچه ها بزرگ شده اند. خیلی هایشان دوباره این روزها به سلول هایی برگشته اند که روزهای کودکیشان را در آن گذرانده اند. تاریخ را پاک نکنید... اینبار دیگر روایت خود را از تاریخ ننویسید. تمام بچه هایی که کوکیشان را سبزهای امروز روزگاری دور ازشان دریغ کردند کنار تاریخشان ایستاده اند تا دیگر روایت سبز شما همیشه خط سرخی داشته باشد. یادگار کودکانی که اولین قدم های زندگی روی کف سیمانی زندان برای همیشه زندگیشان را رقم زد و پدرانی که هرگز از ان سوی سیم ها بازنگشتند تا شاهد قدم های استوار فرزندانشان باشند.


 

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 ساعت 2:22 |

آیا سزای قبولی در كارشناسي ارشد زندان اوین

است؟؛

 مريم مالك


 
 
همواره سکوت می کردیم و سرنوشت خود را دست تقدیر می سپردیم اما به یکباره فهمیدیم که نباید سکوت کرد و تلاشی نکرد، خدا هم خوشش نمی آید که بنده اش مطیع و ضعیف باشد.
 
سنتهای غلط خانواده و جامعه را شکستیم و روی پای خود ایستادیم بی هیچ منت و چشم داشتی، پله های ترقی را یکی پس از دیگری با تمام مشکلات و سختی هایش سپری کردیم، هر قدم که بر می داشتیم یک سنگ جلوی پایمان وجود داشت و آن را دانه دانه برداشتیم. دیگر آنجا که حق را زیر پایشان له می کردند نتوانستیم سکوت کنیم و تلاش بیشتر کردیم تا پاها را از روی حق له شده برداریم و حق را باز پس گیریم.
 
جلوتر رفتیم و دیدیم ای دل غافل ببین که مثل من وتو زیاد هستند کسانی که دنبال حقشان هستند پس دستشان را با اشتیاق فشردیم و آن وقت قدم هایمان را با همدیگر برمی داشتیم. وقتی قدم ها بیشتر شد سنگ ها هم بیشتر شد ولی قوی تر شدیم و گاهی با هم سنگهای بزرگ را از سر راه همدیگر برمی داشتیم. می توانستیم رنگ اتحاد و دوستی را ببینیم، با امید جلو رفتیم. و گاهی مجبور بودیم که مدتی را بایستیم و تجدید قوا کنیم.
 
اما گاهی دل طاقت نمی آورد و از این همه ناملایمتها و سنگهای بزرگی که برداشتنشان سخت بود و حق هایی که زیر پا له شده بود، به درد می آمد و همراه دل پر از درد، اشک هم از چشمهایمان سرازیر می شد تا تسکینی بر این دل غمگین باشد.
 
سمیه یکی از این افرادی هست که قدم هایش را از ابتدا محکم بر می داشت و در کنار زنان دیگر سرزمینمان پیش می رفتیم تا حق نادیده گرفته شده زنان را باز پس گیریم و نگذاریم بیشتر از این حقمان زیر پاها له شود.
 
در این راه او هم مانند خیلی از ما مرارت ها کشید اما هیچ نگفت هیچ منتی بر سر کسی نگذاشت و پیش رفت. یادم می آید زمانی را که با همدیگر، در زمان تصویب لایحه خانواده به مجلس رفته بودیم و پیش نمایندگان مختلفی می رفتیم و خواهش و التماس می کردیم که کاری کنند و نگذارند این لایحه بدون کار کارشناسی تصویب شود و به دو ماده جنجالی لایحه اعتراض می کردیم، یکی از نمایندگان گفت اگر نگذاریم این لایحه تصویب شود پس تکلیف این همه زن بی سرپرست چه خواهد شد؟ سمیه با درایت بی نظیر خودش جواب داد: چرا به جای اینکه بگذارید ماده ای تصویب شود که به مردان اجازه ازدواج مجدد دهد برای همین زنان بی سرپرست تسهیلاتی را فراهم نمی کنید که مستقل شوند و مشکلات اقتصادی نداشته باشند، این زنان به دلیل مشکلات اقتصادی گاهی مجبور می شوند تن به هر کاری دهند. برایشان اشتغال ایجاد کنید و راههای پیشرفتشان را فراهم کنید.
 
آن وقت آن نماینده سکوت می کرد و می دانست که در برابر حرف حق نمی توانست چیز دیگری بگوید.
 
این را هم من و خیلی از دوستان مشترکمان می دانند که سمیه همیشه برای گرفتن حقش تلاش کرده است، آیا زندان اوین هم حقش بود؟
 
از همه بدتر زمانی بود که این دختر با رتبه بالا در دو رشته کارشناسی ارشد در دانشگاه سراسری قبول شد، شاهد درس خواندنش هم بودیم که چقدر تلاش می کرد اما جوابش ستاره دار شدنش بود و محروم ماندن از ادامه تحصیل، به خاطر اینکه به دنبال حق خود و زنان کشورش، ایران بود. باز هم نایستاد و اعتراض خود را نسبت به نادیده گرفته شدن حق خودش و دانشجویان دیگر را اعلام کرد و بلند به همه گفت که حقمان را به ما برگردانید اما حالا به جای اینکه جوابش را بدهند و حقش را به او و دیگران پس دهند به خانه اش می ریزند و تمام زندگی اش را زیر و رو می کنند و دست آخر خودش را هم به زندان اوین می فرستند؟
 
باز هم به ما دستور می دهید که سکوت کنیم؟
 
حرفهایی را که گفتم کدامشان بر خلاف نظام کشورمان بود؟ کدامشان امنیت کشورم را به خطر انداختند؟
 
و راستی چه خوب ماه محرم برای ما آغاز شد؟ دیگر وقتی برای گریستن برای امام نگذاشتند، این روزها باید مراقب آب خوردمان نیز باشیم تا شاید نکند امنیتی چیزی یا جایی را به خطر اندازد.
 
سمیه، حقش زندان نیست، آزادش کنید و به جای اینکه زنجیر به دست و پاهایمان ببندید دستمان را بگیرید و در هنگام قدم زدن سنگی جلوی پایمان نیاندازید. انقدر آزارمان ندهيد. سمیه مان را آزاد کنید.
 
 
منبع: تغییر برای برابری

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 ساعت 0:54 |

آیا دوباره روزنامه نگاران و فعالین

دانشجویی قربانی می شوند؟!

 

مهسا امر آبادی

 


تا آزادی روزنامه نگاران زندانی-مهسا امرآبادی: آیا قرار است دوباره روزنامه نگاران و فعالین دانشجویی قربانی شوند؟ این سوالی است که در این چند ماه بارها از خود می پرسم و هربار خوش باورانه و با امید، می گویم نه این بار همه با هم هستند، این بار قرار نیست ما قربانی سیاست ورزی سیاستمداران شویم، این بار هم سیاستمداران طعم زندان را چشیده اند و می دانند زندان ناحق چه زجری است.

محبس بودن افرادی مانند تاج زاده، امین زاده، صفایی فرهانی، میردامادی، بهشتی و بقیه بزرگ مردان سیاست ایران یک مصیبت برای کشور است که تا مدت ها آسیب و زیان آن جبران نمی شود و بر هیچ کس پوشیده نیست که اکنون شریفترین فعالین عرصه سیاست ایران در زندان به سر می برند و یا مدتی بازداشت بودند و با وثیقه های سنگین و میلیونی آزاد شدند.

همه ما با زندانی بودن فعالین احزاب و فعالین سیاسی مخالفیم و از زندان بودن آنان ناراحت. اما شاید لازم باشد با نگاهی به صدور احکام سنگین برای سیاستمدارانی که زمانی در حکومت نقش ایفا می کردند و در دایره قدرت بودند و نگاهی به شرایط نگهداری و اعطای مرخصی به آنان و مقایسه آن با احکام غیر قابل تصور و شرایط روزنامه نگاران و دانشجویان، به این فکر بیافتیم که موضوع روزنامه نگاران و فعالین دانشجویانی که بعضا حتی نام آنها هم در میان خبرهای افراد شاخص گم می شود، توجه ویژه می طلبد و باید با نگاهی جداگانه آن را بررسی کرد.

باز هم تاکید می کنم که از زندانی بودن افرادی که قبل از این خدمات بسیاری به نظام کرده اند و کشور به وجود تک تک آنها نیازمند است، ناخشنود و خواهان آزادی این افراد هستم اما قرار نیست در این میان روزنامه نگاران و دانشجویان قربانی شوند.

اکنون خانواده روزنامه نگاران بازداشتی، به دلیل سابقه و تجربه ای که در این زمینه دارند و بارها شاهد قربانی شدن این طیف توسط برخی از سیاستمداران بوده اند، نگران هستند. آنان مدام از هم می پرسند آیا در صورت مصالحه و یا آرام شدن فضا، همسران و فرزندان روزنامه نگار ما در زندان می مانند؟ آیا هنگامی که آقایان هاشمی، موسوی، کروبی، خاتمی و سایر مقامات نظام از لزوم آزادی زندانیان سیاسی سخن می گویند، به عزیزان ما هم توجه می کنند و یا این که در مذاکرات و لابی های خود، تنها به یاد دوستان هم حزبی و همفکر خود هستند و تنها به آزادی فعالین سیاسی توجه می کنند که زمانی در دایره خودی ها قرار داشتند؟

شاید این نگرانی بی مورد باشد اما هنگامی که روند آزادی ها، مرخصی ها و احکام را می بینند، نگرانی شان دو چندان می شود. سنگین ترین احکام فعالین سیاسی 6 سال است و خوشبختانه شاهد آزادی برخی از آنان و احتمال آزادی برخی دیگر هستیم، اما وقتی به احکام روزنامه نگاران و دانشجویان نگاه می کنیم متوجه می شویم بیشترین فشارها متوجه این دو قشر آسیب پذیر است. حکم 6 سال زندان و 5 سال تبعید و محرومیت مادام العمر از فعالیت مطبوعاتی احمد زیدآبادی در دادگاه تجدید نظر تایید می شود، ناباورانه خبر حکم 7 سال و 4 ماه به همراه 74 ضربه شلاق بهمن احمدی امویی را می خوانیم، به پسر بچه مسعود لواسانی نگاه می کنیم و 8 سال و نیم زندانی او را به یاد می آوریم، خبر 9 سال زندانی سعید لیلاز همه مان را شوکه می کند، خبری از مزدک علی نظری و محمد داوری نداریم، شنیده ام که مو و ریش ساسان آقایی بلند شده اما همچنان می خندد، صمیمی و سحرخیز همچنان بلاتکلیف هستند، تاجیک دوباره دستگیر می شود و شیوا نظرآهاری در سلول سردش می لرزد.

مسعود باستانی به انتظار حکم دادگاه تجدید نظر است و با ناامیدی از احتمال تایید حکمش خبر می دهد و خود را برای 6 سال زندان آماده می کند. خانم مفیدی و شمس الواعظین به جرم دفاع از آزادی مطبوعات و روزنامه نگاران بازداشت شده اند، وقتی به عکس خونین مهدی محمودیان و چشمان محزونش نگاه می کنیم معنای واقعی درد را می فهمیم، کیوان مهرگان در انفرادی است و کاری از دستمان بر نمی آید که برای نسرین وزیری و محمد نوری زاد انجام دهیم.

وضعیت دانشجویان و فعالین دانشجویی نیز بهتر از روزنامه نگاران نیست که شاید بدتر از آنان باشد. 15 سال حبس برای ضیا نبوی رتبه اول کارشناسی ارشد، 11 سال برای مجید دری، 8 سال و 6 ماه زندان برای مجید توکلی و ...

دوست دارم در این جا نام تک تک دوستان روزنامه نگارم را بیاورم اما تعدادشان بسیار زیاد شده است. درحالی که روزنامه نگاران و دانشجویان نه خواهان قدرت بوده اند و نه به دنبال پول و مناصب دولتی. گناه آنان شاید تنها در این بود که تحریریه ای می خواستند با روزنامه ای که آزاد باشد و توقیف نشود. بسیاری از روزنامه نگاران حتی از خیر بیمه و حقوقی که کارکنان سایر نهادها از آن برخوردارند، هم گذشته بودند.

پس دلیل این همه فشار بر ما چیست؟ چرا افرادی که فکر می کنیم دولت و حکومت از آنان کینه ای بس عظیم و فراموش نشدنی دارد، حداکثر به 6 سال حبس محکوم و البته بسیاری از آنان پس از برگزاری دادگاه بدوی با وثیقه های سنگین آزاد می شوند و برخی از آنان هم به مرخصی های طولانی مدت می آیند اما روزنامه نگار و دانشجو باید مدت های مدید زندانی را تحمل کند، احکامی غیرقابل تصور برایشان صادر می شود و در پاسخ به درخواست خانواده ها مبنی بر ارائه وثیقه و حتی درخواست مرخصی می گویند این افراد باید تا زمان اجرای حکمشان در زندان بمانند؟!

لازم است باز هم در اینجا تاکید کنم که من و قطعا همه ما از زندانی بودن بزرگان عرصه سیاست ایران ناخشنود و نگرانیم اما آیا قرار است باز هم ما روزنامه نگاران قربانی شویم؟ آیا هزینه بازداشت و زندانی کردن روزنامه نگاران و دانشجویان برای حکومت بسیار کم تر از سایرین است؟ و آیا مقامات و متنفذین نظام به موضوع روزنامه نگاران توجه دارند؟

همه این سوالات در آینده ای نه چندان دور پاسخ داده می شود و امیدوارم پاسخ سوالات و دلنگرانی خانواده روزنامه نگاران زندانی این باشد که بزرگان و افرادی که احتمالا در سطوح بالای کشور قدرت چانه زنی و لابی دارند، به این موضوع هم توجه ویژه می کنند و تنها به دنبال آزادی دوستان و همفکران خود که زمانی در تصمیم گیری های کلان نقش داشتند، نیستند. هرچند که زمانی از گزند انتقاد همین روزنامه نگاران هم بی نصیب نبوده باشند.

( این یادداشت درباره شرایط و انتظارات روزنامه نگاران دربند است، در حالی که مشکلات روزنامه نگاران و خبرنگارانی که به اصطلاح آزاد هستند و هنوز گرفتار نشده اند نیز بسیار بیشتر از آن چیزی است که بتوان در اینجا گنجاند)


|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 ساعت 0:44 |

جنگ علیه فمِینیسم

 

آزاده دواچی


مدرسه فمینیستی

 چندی پیش ، پس از نمایش های تلویزیونی و حمله شدید و نامنتظر صدا و سیما به فعالیت های فرهنگی و مسالمت جویانه زنان در عرصه های مختلف، متوجه مصاحبه ها ی گوناگون خبرگزاری ایسنا با شاعران زن شدم . این مصاحبه ها پس از اعلام اولین مرحله برگزیدگان جایزه خورشید صورت گرفت . مصاحبه هایی که طی آن، مصاحبه کننده سؤال های متفاوتی را از شاعران زن می کرد. در چند مورد از شاعران زن خواسته شده بود که در مورد شعر زنانه و حضور زنان در ادبیات نظرشان را ابراز کنند که در یک مورد ، تیتر مصاحبه مغایر با متن ارسالی بود، چند نفر دیگر هم از شاعران زن متذکر شده بودند که در شعر، جنیست مطرح نیست و درآخرین مورد یکی از شاعران زن در گفتگویش آگاهانه و یا نا آگاهانه جنبش های فمینیستی را مانع اصلی پیشرفت شعر زنان قلمداد کرده بود. خانم آذر مانی خاطرنشان کرده بودند که طرفداران این جنبش ها عموما زنانی هستند که در ایران زندگی نمی کنند و چون درد دیگری ندارند از این جنبش ها جانبداری می کنند و آسیب هایی که از طرفداران این جنبش ها به شعر زنان وارد شده، فراوان است .

هر چند که ممکن است خانم آذرمانی تنها نظر خود را ابراز کرده باشند اما به نظر می رسد که انجام این نوع مصاحبه ها و انتشار آن از خبرگزاریهای رسمی ، با اهداف خاصی صورت می گیرد که شاید به نوعی تمایل به وارونه جلوه دادن فعالیت ها و رشد چشمگیر حضور زنان در عرصه های مختلف اجتماعی و ادبی و سیا سی داشته است، و به همین منظور این بار از خود زنان شاعر برای رسیدن به این هدف استفاده می شود .

به راستی آیا دلیل این همه عناد و مخالفت با حضور جنبش ها و نظریه های فمینیستی در ادبیات و در اجتماع، آگاهانه است و یا ناآگاهانه ؟ آیا برخی از شاعران زنِ هموطن ما از واکنش ِ منفی نسبت به این جنش ها واقعا هدف روشن و مسئولانه ای دارند و آیا همسویی آنها با سرکوب و کوچک شمردن فعالیت در عرصه کسب برابری و استقرار عدالت و اعتدال خواهی ، با نوعی آگاهی و تعهد نسبت به سرنوشت میلیونها زن دردمند سرزمین شان همراه است ؟

در ابتدا شاید لازم است به این نکته اشاره کنم که ریشه ی همه ی این موضع گرفتن ها در قضاوت و درک ناصحیح از مبانی نظریه فمینیستی در حوزه ادبیات و در موازین اجتماعی است . متاسفانه بنا به شرایط خاص در جامعه ایران و فرهنگ ارزش هایی که از طریق رسانه های جمعی القاء می شود، فمینیسم تنها به عنوان تئوری و جنبش مردستیز و منشأ جنگ جنسیتی در نظر گرفته می شود . عدم درک صحیح از این نظریه و به کارگیری آن در نقد ِ آثار زنان باعث واکنش منفی و موضع گیری علیه آن در عرصه های مختلف شده است.

در ایران ، متأسفانه عامه مردم بر این باورند که فمینیست ها ضد مرد و یا خواهان برتری زنان بر مردان هستند. همین برداشتِ غلط نیز در سطح تئوریهای ادبی هم وجود دارد و متاسفانه برخی از نظریه پردازان ادبی همین درک وارونه از مفهوم پیکار فمینیستی را با خود حمل می کنند و اندیشه های نقاد فمینیستی را سلطه جویی زنانه می پندارند. آنان تصور می کنند که نقد فمینیستی تنها می خواهد نسبت برتری زن به مرد را نشان دهد و یا نویسندگان و منتفدان این نظریه اغلب زنانی هستند که در مسائل عاطفی با جنس مخالف خود شکست خورده اند و در نتیجه از مردان متنفر هستند!؟!

گسترش این نوع برداشت نسنجیده در عرصه نقد ادبی و یا در پهنه مناسبات اجتماعی خواهی نخواهی به تعمیم و هجوم هرچه بیشتر رفتارهای خشن و سرکوبگرانه علیه حضور گسترش یابنده زنان دامن می زند . در حالیکه با مطالعه و تعمق بیشتر، و در صورت وجود فضایی باز و منصفانه برای موافقان و مخالفان فمینیسم، افکار عمومی جامعه سرانجام به قضاوتی معقول و واقعی خواهد رسید یعنی به این باور و حقیقت خواهند رسید که فمینیسم و کنشگران جنبش زنان نه فقط ضد مرد و خواهان برتری زنان بر مردان نیستند بلکه به شدت با جنگ جنیستی و هرگونه تخاصم و تفرقه مخالف اند. هدف و اولویت فمینیست ها در واقع شناساندن حقوق از دست رفته زنان در جامعه مردسالار، و همین طور نشان دادن تاثیرات مخرب و چندلایه اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بر آثار و تولیدات و زندگی زنان است.

اهداف حداقلی نقد فمینیستی در حوزه ادبیات

حیات ِ نقد فمینیستی در ادبیات برای شناخت بیشتر تخیل زنانه و بیرون کشیدن خواست ها و نشان دادن اینکه چگونه زنان جامعه و فشارهای رفته بر خود را به تصویر کشیده اند همانند دیگر نقدهای رایج در تئوریهای ادبی، ضروری و راهگشا است . نقد فمینیستی و حضور جنبش های زنان نه تنها به عنوان جنبشی فراجنسیتی نیست بلکه هدف اصلی و مبنایی اش، نشان دادن ضرورت برقراری عدالت و برابری جنسیتی در همه سطوح زندگی اجتماعی است. موضع گرفتن در برابر این جنبش برابری خواه، و سوءظن نسبت به نظریه های نقد فمینیستی در واقع موضع گرفتن در برابر آفرینش ها و آثار زنانه است ؛چراکه خواسته یا ناخواسته زنان در هر ژانر ادبی، تحت تاثیر جنیست خود قرار دارند یعنی جنسیتی که انکار نشدنی است و با ایجاد هر مانع ِمصنوعی و فرمایشی، لاجرم به صورت های دیگر و در سطح های مختلف، مجدداَ ظهور خواهد کرد.

زبان ِزنانه هم که برآمده از متن و بطن زندگی روزمره زنان و زیر تاثیر فلسفه و نظریه های فمینیستی است ، غیر قابل انکار و در کلیه سطوح و مخصوصا در حوزه شعر به روشنی قابل اثبات است. زبان زنانه که اغلب زنانِ شاعر ناخودآگاه آن را به کار می برند در حیقیقت به منظور بیان سرکوبهایی است که بر جنس آنان روا شده و شاعر تلاش می کند تا آن را در سروده های خود به تصویر کشد. همچنین می دانیم که در زبان زنانه، برتری جنسیتی مطرح نیست بلکه نوع ِبرخورد با آن و با زبان، مهم است. وقتی که زنان، زبان را به عنوان ابزاری مشخص و کارآمد برای طرح مشکلات پنهان و آشکار اجتماعی خود به کار می گیرند ،پس حضور آن در اکثر آثار ادبی غیر قابل انکار و اثبات شدنی است . اما آنچه که قابل اثبات و فهم نیست موضع گیرهای کین ورزانه ای است که غالباَ ناآگاهانه و بعضا با اهداف و انگیزه های خاصی صورت می گیرد .

در جامعه ادبی و در پهنه رو به گسترش ادبیات یک جامعه، درخشیدن و برجای ماندن یک نظریه یا اثر ادبی، به بیرون کشیدن تصویرهای آثار آن ژانر کمک شایانی خواهد کرد . در نقدهای ادبی فمینیستی بر خلاف آنچه که عموما تصور می شود، کسی به دنبال یافتن آثار و احیاناَ جای پای جنسیتی خاص و یا تبعیض های آن نیست ، بلکه نقد فمینیستی عمدتاَ به دنبال شناختن و آشکار ساختن فرهنگ و تلقی یک جامعه ، نوع رفتار افراد جامعه با زنان، سرکوب های پنهان و پیوسته که در هزارتوی روابط اجتماعی و حتا در روابط خانوادگی بر زنان اعمال می شود، فعالیت های حق خواهانه زنان در حیطه های مختلف و نظایر این موارد است. همه این تلاش ها و بکارگیری روش های خلاق و شجاعانه، از مقتضیات نقد فمینیستی زنان است، چرا که به واسطه آنها گسترش سطح آگاهی زنان نسبت به شرایط اجتماعی شان میّسر می شود .

نقد فمنیستی ادبیات زنان در موارد دیگری همچون دریافت های زنان از شرایط خود به عنوان عضوی از جامعه حاضر و همینطور چگونگی به تصویر کشیدن دیدگاههای متفاوت آنها به جنیست به زن و مسائل پیرامون آن و همچنین نحوه پردازش شخصیت ها با رویکردهای زنانه است . بنابراین مبارزه با این نوع فعالیت ها ، موضع گرفتن های بی مورد و همین طور جبهه گرفتن در مورد بررسی آثار زنان منجر به شکست مبانی اندیشه فمینیستی نمی شود، تنها باعث کمک کردن به سرکوب هویت های نو بنیاد اجتماعی و فرهنگی و در نتیجه کندی آهنگ رشد این نوع فعالیت های مفید و آینده ساز در سطح ادبی و اجتماعی می شود .

جنبش زنان و نظریه فمینیستی به عنوان بخش پویایی از جوامع امروز باید تداوم و حضور داشته باشد چراکه به هویتِ مستقل ِزنان در عرصه های مختلف ادبی و اجتماعی شکل و انسجام می بخشد و امکان مطالعه آثار و آراء آنان را پس از هر دوره ای خاص، امکانپذیر می سازد. با این حال به نظر می رسد که این نوع حمله های رسانه ای چه از طریق خود زنان و چه از طریق دیگر دستگاهها بیشتر از همه ابتدا به ضرر کسانی تمام خواهد شد که می کوشند طرفداران این جنبش را سرکوب و نظریه فمینیستی را تحقیر و تخطئه بکنند . در هر حال این تئوری و این جنبش با اهداف انسانی در جامعه و با اهداف مطالعاتی در آثار زنان همیشه و به صورت مداوم حضور خواهد داشت و با این نوع برخوردها و موضع گرفتن های غیرمنصفانه و اهانت آمیز، نه تنها از طرفداران این جنبش کاسته نمی شود بلکه فعالیت های آنان در عرصه های مختلف پر رنگ تر از گذشته خواهد شد .

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 ساعت 0:28 |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بیانیه ی هفده موسوی کف مطالبات است

رهنورد: سازش نمی کنیم، به رسمیت نمی شناسیم!


روز آنلاین

 فرشته ی قاضی

 بیانیه شماره ۱۷ میرحسین موسوی از سوی برخی گروهها و شخصیت های سیاسی نشانه به رسمیت شناختن دولت محمود احمدی نژاد ارزیابی شد و برخی تا بدانجا پیش رفتند که سخن از سازش پشت پرده رهبران جنبش سبز با حکومت به میان آوردند. امری که زهرا رهنورد در مصاحبه با "روز" آن رابه شدت رد و به صراحت اعلام کرد: "نه دولت احمدی نژاد را به رسمیت می شناسیم و نه سازش می کنیم بلکه صادقانه پی گیر حقوق و مطالبات مردم هستیم."

با خانم رهنورد در شرایطی مصاحبه کرده ایم که از یک سو فشارها بر میرحسین موسوی، با بازداشت مشاوران و نزدیکان اوافزایش یافته و از سوی دیگر شایعاتی مبنی بر سازش پشت پرده و به رسمیت شناختن دولت احمدی نژاد از سوی او و سایر رهبران جنبش سبز، پخش شده است. اما خانم رهنورد با وجود همه این فشارها و تهدیدها تصریح می کند: "سینه مان را سپر کرده ایم و آماده برای هرگونه تیر و حمله و تروری هستیم."

مصاحبه با زهرا رهنورد، استاد دانشگاه، نویسنده و همسر میرحسین موسوی را در پی می آید.


خانم رهنورد بعد از انتشار بیانیه هفدهم آقای موسوی، برخی اینگونه برداشت کرده اند که آقای موسوی، دولت محمود احمدی نژاد را به رسمیت شناخته است. چنین برداشتی درست است؟

برداشت شخصی من از بیانیه، این نیست، چون بندهای دیگر همین بیانیه تاکید دارد که تقلبی در کار بوده و انتخابات سالم نبوده است؛ وقتی در بیانیه بر این موضوع تاکید می شود، چگونه چنین برداشتی می شود؟ من فکر میکنم و برداشت من این است که از متن همین بیانیه به وضوح می توان فهمید که آقای موسوی، دولت برآمده از تقلب را به رسمیت نمی شناسد.


ولی اکنون شایعات زیادی درباره سازش پشت پرده آقایان موسوی و کروبی و خاتمی مطرح است و امروز نیز برخی اخبار به نقل از آقای کروبی در مورد به رسمیت شناختن دولت احمدی نژاد منتشر شده است. برخی بیانیه آقای موسوی و سخنان امروز آقای کروبی را به سازش های پشت پرده تعبیر میکنند.

به هیچ وجه چنین چیزی نیست و سازشی در کار نیست. من در آن بیانیه نه تنها هیچ گونه سازشی نمی بینم بلکه آن بیانیه کف خواسته ها و آرمان های مردم است و حداقلی از خواسته های مردم و حکومت می تواند به راحتی این خواسته ها را عملی کند.


ولی حکومت این خواسته را نمی پذیرد یعنی تاکنون نپذیرفته؛ شما فکر میکنید به این خواسته ها تن خواهند داد؟

من نمی توانم آینده را پیش بینی کنم که چه اتفاقی خواهد افتاد و چه خواهد شد، فقط امیدوارم هر اتفاقی که می افتد به نفع ملت ایران باشد و به سربلندی ملت ایران ختم شود.میخواهم بر این نکته تاکید کنم که نه دولت احمدی نژاد را به رسمیت می شناسیم و نه پشت پرده سازش می کنیم.


با بازداشت های گسترده ای که موج دوم آن بعد از روز عاشورا آغاز شد، به نظر میرسد فضا بسته تر از سابق شده و از طرف دیگر شامل کسانی شده که به انقلاب خدمات زیادی کرده اند. به نظرتان این بازداشت ها تاثیری در حرکت مردمی خواهد داشت؟

این بازداشت ها کار بسیار غلط و اشتباهی است که متاسفانه همچنان هم ادامه دارد. بازداشت کسانی که حرفهای آزادیخواهانه میزنند و از حقوق مردم سخن می گویند هیچ محمل قانونی ندارد. باید توجه داشت که آرمان های آزادیخواهانه، دموکراسی طلبی، قانون گرایی و مردمسالاری دینی، پایه های خواسته های مردم است که "رای" نیز در درون همان قرار میگیرد؛ دستگیری ها که چه مردم عادی و چه شخصیت های سیاسی و مطبوعاتی و... را در بر می گیرد، محمل درست و قانونی ندارد. بازداشت شخصی مثل دکتر بهشتی که سمبل همه حق طلبی ها و اندیشمندی های جنبش و یک دلسوز دانشگاهی است چه فایده ای برای آقایان دارد؟ منظورم فقط شخص دکتر بهشتی نیست بلکه او را به عنوان سمبلی از عزیزان دربند می گویم که به خاطر آرمان های بلند و انسانی شان بازداشت شده اند. من همچنین می خواهم مساله زنان را به طور اخص مطرح و تاکید کنم که بازداشت شیرزنان فهیم و آگاه ایرانی، ضربه بزرگی به حیثیت جمهوری اسلامی میزند. زنانی که باید دراجتماع و دانشگاهها مشغول کار باشند اکنون در کنج زندان ها هستند و این موضوع سرافکندگی عظیمی در سطح ایران و جهان برای جمهوری اسلامی به دنبال دارد.


آیا این بازداشت ها و بگیر و ببندها تاثیری در حرکت مردم و جنبش سبز خواهد داشت؟

این دستگیری ها هیچ گونه تاثیری در خواست و حرکت مردم ندارد؛ مردم به شدت آگاه هستند و با شعور بالای سیاسی، مطالبات خود را پی گیری میکنند. اکنون این مردم هستند که پیشروی روشنفکران هستند، حتی روشنفکران ما به دنبال مردم حرکت می کنند.


خانم رهنورد تعداد زیادی از نزدیکان شما و همسرتان بازداشت شده اند؛برادرتان دوبار بازداشت شده و خواهرزاده آقای موسوی نیز به شهادت رسیده اند. این مسائل چه تاثیری در زندگی شخصی و خانوادگی شما داشته است؟

ما با جنبش سبز نفس می کشیم و زندگی می کنیم؛ خود من همیشه از سوی جریان های محافظه کار و واپس گرا سرکوب شده ام اما اندیشه هایم را مطرح کرده ام. متاسفانه فشارهایشان بر زنان آزادیخواه و من متمرکز شده و با اهانت ها و حاشیه سازی هایی که تازگی نیز ندارد و از سالها قبل جریان داشته، سعی در سرکوب ما داشته اند، اما اکنون دیگر حیا را خورده و آبرو را تف کرده اند. زمانی کتاب هایم را اجازه انتشار نمیدادند و کاری کردند که من زندگی کاری و اجتماعی ام را فقط در دانشگاه گذاشتم اما فشارها ادامه داشت. حالا شدید تر شده؛ هدف آنها این است که من وجود نداشته باشم، نفس نکشم و نباشم. حتی زندگی عاشقانه ما را نیز بر نمی تابند و سعی کردند حاشیه ها به وجود آورند اما همگان میدانند ما چه نوع زندگی ای داریم و این فشارها و تهدیدها، هیچ تاثیری در روند زندگی و فعالیت ها و آرمان های ما ندارد.


بیشتر میخواهم بدانم چه فضایی بر خانواده و فامیل و نزدیکان شما که این همه هزینه داده و میدهند حاکم است؟ آیا این هزینه ها تاثیری در رابطه آنها با آقای موسوی داشته است؟

این هزینه ها به خاطر آقای موسوی نیست بلکه به خاطر جنبش سبز است؛ ما فرد گرا نیستیم و فردگرایی نداریم و خانواده و فامیل ما نیز جدا از مردمی که هزینه میدهند نیستند. برادر من یک شخصیت کاملا علمی و متخصص است و هیچ نوع فعالیت سیاسی ندارد اما همچون سایر مردم هزینه میدهد. ما سینه مان را سپر کرده ایم و آماده برای هرگونه تیر و حمله و تروری هستیم.


خانم رهنورد خود شما نیز تاکنون سه بار مورد حمله قرار گرفته اید؛ گفته می شد افرادی که به شما حمله کردند از "خواهران بسیجی" بودند. ممکن است توضیح دهید اصل قضیه چه بود؟

من نمی توانم با اطمینان بگویم که بسیجی بوده اند اما می گویم که ماموریت داشته اندو از یک روز قبل از ۱۶ آذر تا ۱٨ آذر من در ناامنی شدید قرار داشتم. به طور مداوم تعقیب ام میکردند و یک بار سرم ریختند و بارها با حرفهای بسیار زشتی اهانت کردند. یکبار که حراست دانشگاه مرا به ماشین منتقل کرد تا از محل دور شوم، یک موتورسوار دستش را داخل ماشین کرد و گاز فلفل زد که به شدت حالم بد شد و مدتی مریض بودم و خونریزی کلیه داشتم. روزهای دیگر نیز حراست دانشگاه مراقبت میکرد. آن ۴ روز تا ۱٨ آذر یا توهین میکردند و یا حمله فیزیکی میکردند و هیچ گونه امنیتی نداشتم اما بعد از ۱٨ آذر دست برداشتند و فعلا که خبری نیست.


شما نمی ترسید از اینکه یکباره حادثه ای برایتان به وجود آورند؟ آیا پیش بینی چنین حوادثی را کرده اید؟

آزادیخواهی و سلحشوری جزو آرمان های من در زندگی بوده و به خاطر همین از مرگ هم هیچ هراسی ندارم. قبلا گفتم سینه مان را سپر کرده ایم و من به شخصه آماده هرگونه تیر و حمله و تروری هستم.

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 ساعت 0:2 |

بيانيه جمعی از فعالين جنبش زنان برای برون رفت از بحران

 بخش های مختلف جنبش اعتراضی مردم ايران, خواست ها و مطالبات يکسانی ندارند. اگر چه روشن است که درهم شکستن ديکتاتوری و دستگاه ولايت مطلقه فقيه, و همسويی گسترده مبارزاتی در راستای تامين اين هدف, اولويت اصلی همه بخش های جنبش اعتراضی است. اما از آن هم روشن تر اين است که مبارزه با ديکتاتوری حاکم بدون شکل گيری گرايش های مختلف و برافراشته شدن پرچم های رنگارنگ مطالباتی و پذيرش استقلال اين گرايش ها هيچ تضمينی برای عبور موفقيت آميز جنبش ضد استبدادی به جنبشی دمکراتيک ارائه نمی کند. در حقيقت شکل گيری طيف ها و گرايش های مختلف در درون جنبش اعتراضی کنونی و سامان پذيری آنها در چهارچوب خواست ها و مطالبات شان, به خودی خود اين جنبش را تضعيف نمی کند, بلکه قدرت آن را به ميان اعماق جامعه می برد, مشوق رويکرد برنامه و مطالبه محور می شود و لايه ها و قشرهای اجتماعی کم تحرک تر را به مبارزه متشکل, حضور سازمان يافته تر و تشکيل گروهبندی هايی تشويق می کند که بازتاباننده منافع و مطالبات نابرآورده شان است. بيانيه پنج ماده ای جمعی از فعالين جنبش زنان برای برون رفت از بحران در همين راستا قرار دارد. امضاکنندگان اين بيانيه با اشاره به اين که در بيانيه های منتشر شده اخير موسوی و کروبی و همچنين بيانيه پنج روشنفکر دينی در خارج از کشور آنچه کمتر مطرح است، موضع گيری کسانی است که " از تغييراتی زيربنايی و ساختاری سخن می گويند", آمده است: "يکی از اين گروه های اجتماعي، ما زنان هستيم که خواسته هايمان و حضورمان همانگونه که انتظار می رفت در هيچيک از اين بيانيه ها ملاحظه نشده است."
نويسندگان بيانيه تصريح می کنند که نظر به عدم بازتاب خواسته های زنان در بيانيه های پيش گفته, "لازم است که کوتاه و مختصر و برای حل مسائل زنان، ما نيز بيانيه خود را آن هم در 5 ماده به اطلاع عموم برسانيم."

بيانيه ضمن تاکيد بر خواسته های عمومی "آزادی انديشه، بيان، تشکل و اجتماعات"، " لغو مجازات اعدام و شکنجه" و " آزادی بی قيد و شرط و فوری کليه زندانيان سياسی "، مهمترين خواسته هاى زنان را به طور خلاصه و بدون ترتيب اولويت ها به شرح زير اعلام می کند:

1. لغو کليه قوانين تبعيض آميز و ضد زن موجود از جمله: قوانين مربوط به ازدواج، طلاق، چند همسري، حضانت، ارث، شهادت و...
2. به رسميت شناخته شدن حق زن بر بدن و ذهن خويش؛ شامل لغو حجاب اجباری و برقراری آزادی پوشش، آزادی انتخاب همسر و آزادی انتخاب گرايش جنسی
3. رفع خشونت عليه زنان در کليه عرصه های خصوصی و اجتماعی و جرم شناختن آزار جنسی دختران، قتل و خشونت "ناموسی"
4. جدايی دين از دولت
5. محاکمه کليه دست اندرکاران، عاملان و آمران جنايات سه دهه گذشته

بيانيه را فعالين زير امضا کرده اند:

- سودابه اردوان (هنرمند، فعال سياسی)
- آزاده ارفح (فعال سياسی)
- پروين اشرفی (پژوهشگر، فعال جنبش زنان)
- الهه امانی (استاد دانشگاه، فعال جنبش فرامليتی زنان)
- شادی امين (ژورناليست، فعال جنبش زنان)
- پريسا انصاری (دانشجو، فعال جنبش زنان)
- شيوا بديهی (فعال جنبش زنان- اتريش)
- شيرين پردر (مربی بهداشت و سلامتي، فعال جنبش زنان)
- فريده پورعبدالله (فعال جنبش زنان)
- فردوس تاجدينی( مترجم، فعال جنبش زنان)
- گلرخ جهانگيری (جامعه شناس ،فعال جنبش زنان)
- نسترن چيت ساز (فعال سياسی)
- فريبا داوودی مهاجر (روزنامه نگار، فعال جنبش زنان)
- پوران رضايتی( فعال جنبش زنان و پشتيبان مادران عزادار- اتريش)
- ماريا رشيدی (فعال زنان و فعال سياسی)
- پروانه زرگر(نقاش وفمينيست)
- الهه صدر (فعال جنبش زنان)
- شادی صدر(حقوقدان، فعال جنبش زنان)
- آنا عاصی پاک (فعال جنبش زنان لائيک ايرانی)
- محبوبه عباسقلی زاده( پژوهشگر، فعال جنبش زنان)
- ستاره عباسی(فعال سياسی و جنبش زنان)
- شهلا عبقری (استاد دانشگاه، فعال جنبش زنان)
- مريم عظيمی(فعال سياسی و جنبش زنان)
- صديقه فخرآبادی(کادر درمانی ، فعال جنبش زنان)
- زينب قره ويسکی (مشاور روانکاو)
- اعظم قريشی(معلم و فعال جنبش زنان)
- هانيه قورخمز (فيزيوتراپيست)
- فريده گوسمن (تکنيسين علوم آزمايشگاهي،فعال جنبش زنان)
- سهيلا ليندهورست(مددکار اجتماعي، و عضو جامعه بين المللی حقوق بشر)
- هما مرادی (مددکار اجتماعی ،فعال جنبش زنان )
- ميلا مسافر(مددکار اجتماعی و عضو هيئت مديره جامعه بين المللی حقوق بشر)
- ويدا مشايخی (فعال جنبش زنان، اتريش)
- ناهيد نصرت (مهندس کامپيوتر، فعال جنبش زنان)
- مژده نورزاد (داروساز، فعال جنبش زنان)

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه یکم بهمن 1388 ساعت 2:4 |

کمپین 10 میلیون امضا و بی پناهی زنان لر

مهناز خرم آبادی 

مدرسه فمینیستی

چشم خود را بر وضعیت اسفناک زنان لرستان بسته ایم و وکیل خودخوانده زنان غربی شده ایم. بدبختی، فلاکت و مصائب هر روزه ی زنان ستمدیده لر را نادیده می گیریم اما برای زنان سوئد و نروژ و فرانسه دل می سوزانیم. آیا حقیقتاَ از مرداب عَفِن تحقیر و رنج زنان لر بی خبریم، یا شاید به منظور آرامش وجدان مان صورت مساله را کلا در ذهن مان پاک کرده ایم؟... چه ما اطلاع داشته باشیم و چه نداشته باشیم فرق چندانی در وضعیت دردناک زنان بی پناه لرستان ندارد و آنها همچنان قربانیان سخت ترین نوع خشونت های فیزیکی و آسیب های جسمی هستند.

اگر پای پیاده از کوچه پس کوچه های خرم آباد گذر کنید چه بسا به دفعات صدای گریه های فروخورده و ناله مظلوم زنان کتک خورده را از خانه هایشان بشنوید. در مناطق مختلف لرستان، شاید در همین همسایگی شما، زنان لر در محرومیت و فقر مطلق زندگی می کنند و حتی قادر به گرفتن سهم الارث نصفه نیمه شان که در شرع تعیین شده، نیستند. تورم و گرانی هم که قوز بالا قوز شده و کمر بسیاری از خانواده ها به خصوص زنان سرپرست خانوار را خم کرده است. در چنین شرایط اسف باری، خبری منتشر شد مبنی بر راه اندازی کمپین 10 میلیون امضاء در زمينه موافقت با حجاب و دفاع از حقوق زنان غربي ! و برگزاری همایش بین المللی زنان محجبه در خرم آباد. واقعاَ نمی دانم چه عامل یا ضرورت عاجل و دردناکی در خرم آباد، مدیرکل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان را به صرافت دفاع از زنان غربی انداخته است وچه کسی به ایشان وظیفه سنگین وکالت و حمایت از زنان مغرب زمین را تحمیل کرده است و یا کجا زنان سوئد و نروژ و یا فرانسه از ما ایرانیان استمداد طلبیده اند که لازم دیده ایم با صرف بودجه های کلان، همایش بین المللی در خرم آباد برگزار کنیم.

ما برای زنان کشورهای غربی دل می سوزانیم در حالی که آنها خود ساز و کارهایی قانونی و جاافتاده برای مطالبه حقوق شان در اختیار دارند. همین حالا هم زنان با چادر و روبنده در خیابانهای پاریس، خودنمایی می کنند بدون آن که کسی مزاحم شان باشد. اما این زنان ایرانی هستند که هنوز باید درباره چند سانتی متر کوتاهی و بلندی مانتویشان حساب پس بدهند و مراقب باشند اسیر ماموران گشت ارشاد نشوند. به راستی این نگاه به بیرون از مرزها و ندیدن هزاران مشکل و محنت و رنج زنان کشور خودمان، ریشه در کجا دارد؟ آیا مگر ما در این آب و خاک زندگی نمی کنیم؟ آیا مگر مسئولان و متولیان مملکتی از بدبختی مردم بی خبرند و دردها و حقارت های ناشی از فقر و تبعیض را نمی بینند؟ آیا از وحشت خشونت و قساوت آشکاری که تحت عنوان «قتل های ناموسی» جان و هستی زنان هموطن شان را می گیرد خبر ندارند؟ آیا نمی دانند در یک ماه چه تعداد از زنان پاک و بیگناه لرستان به خاطر بدبینی و شک و سوءظن شوهران یا پدران و برادران شان قتل عام می شوند؟ آیا از خودمان پرسیده ایم که هر روز چند زن و دختر را به دلیل خودسوزی یا اقدام به خودکشی به بیمارستانهای شهر خرم آباد می برند؟

از مسئولان باید پرسید که آیا از منسوخ شدنِ «خون بس» مطمئن هستید یا می خواهید زنان قربانی این آیین وحشیانه را آنهم در اشکال جدید به شما نشان بدهیم؟ آیا اطلاعی از میزان تکان دهنده بی سوادی زنان و دختران لرستان دارید؟ از حال و روز زنان روسپی و بی سرپرست چطور؟ آیا آماری واقعی از زنان معتاد لر را دیده اید؟ آیا مایل اید در همین نزدیکی، در همسایگی خودتان ، چند مصیبت دیگر از مصایب زنان لر را برای شما برشمارم تا به خود آیید و از بلندپروازی هایی مثل دفاع از حقوق زنان غربی دست بردارید؟

حقیقتاَ نمی دانم، شاید بودجه فرهنگی آن اداره کل روی دست مسئولانش مانده وچون لرستان گل و بلبل شده می خواهند قدری از این خوشبختی لرستان را بذل و بخشش بفرمایند. یا اینکه پای نوعی مقابله فرهنگی ، یا تحدی با کمپین یک میلیون امضاء در میان است که بنا بر باور توهم آلودشان، ساخته و پرداخته کشورهای غربی است؟!

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه یکم بهمن 1388 ساعت 0:38 |

می گویند برای منصوره شجاعی وثیقه بیاورید، اما هیچ کس جوابگو نیست

30 دی 1388 

مدرسه فمینیستی

 با همسر منصوره شجاعی از زندان اوین تماس گرفتند که وثیقه ملکی بیاورید تا همسرتان آزاد شود، اما به گفته همسر منصوره شجاعی «اما پس از رد سند ملکی توسط بازپرسی، دیگر کسی پاسخگوی من نیست».

فرهاد داودی، همسر منصوره شجاعی می گوید: «خسته شده ایم از انتظار پشت درهای زندان اوین و کسی نیست که جواب پرسش های ما را بدهد. فردای همان شبی که تماس گرفتند و گفتند وثیقه ملکی بیاورم، سند ملکی را بردم و حتا آن را هم در اداره ثبت، در بازداشت بردند، اما پس از آن که همه کارهای اداری اش انجام شد، آقایان بهانه گرفته اند که مالک این سند حضور ندارد و چون به اسم من نیست آن را نمی پذیرند. درحالی که در آن سند من وکالت تام دارم. پس از آن هم برای گرفتن پاسخی از آن ها دو روز است که در جلوی در زندان اوین انتظار می کشم تا بلکه جوابی برای پرسش ام بگیرم تا بلکه همسرم هرچه زودتر آزاد شود و بی قراری های پسرم را هرچه سریعتر رفع کنم، اما اصلا کسی نمی آید که جوابی بدهد. دیگر مستاصل شده ام و نمی دانم چه باید بکنم.»

به نظر می رسد مسئولان پرونده منصوره شجاعی، از ابتدا نیز قصدی برای آزادی وی نداشتند و تماس برای سپردن وثیقه برای آزادی وی، صرفا آزار خانواده های بازداشت شده است.

منصوره شجاعی، پژوهشگر حوزه زنان و از اعضای کمپین یک میلیون امضاء، روز 7 دی ماه، نیمه های شب در منزلش بازداشت و به بند 209 زندان اوین منتقل شده است.

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در پنجشنبه یکم بهمن 1388 ساعت 0:19 |

«ما بی شرف ها مانده ایم»: کتابدار پابرهنه در زندان اوین

نوشین احمدی خراسانی 

به پاس پانزده سال همراهی با منصوره شجاعی

مدرسه فمینیستی

 نزدیک به پانزده سال پیش، «لانه کوچک» دو کبوتر همراه، «مه لقا ملاح» و همسرش، بستر آشنایی ام با منصوره شجاعی بود. آن موقع مسئله ای به نام «زنان» در رسانه ها و افکار عمومی تقریباَ وجود خارجی نیافته بود. پس حرف زدن از تشکیل سازمانی زنانه که مستقل هم باشد، «تابو» محسوب می شد. در واقع هیچ نهادی برای وقف کردن زندگی مان و گستردن عشق و عاطفه مان برای بهبود وضعیت زنان هموطن مان وجود نداشت و آن لانه کوچک دو کبوتر عاشق محیط زیست، محمل آشنایی ما شد. جایی که حالا دیگر فرزندان شان آن کلبه کوچک رویایی را کوبیده اند و ساختمانی بزرگ بر فراز آن برساخته اند. از قضا در هفته های اخیر بود که پس از مدت ها به اتفاق منصوره دوباره به سراغ خانم مه لقا ملاح (یا همان «لقا جونِ» منصوره) رفتیم، که این بار جای خالی آقای ابوالحسنی همسر مهربان خانم ملاح، فضای غمناکی را در آن جا رقم زده بود. هنگامی که، مانند همیشه، فضای صمیمی و خاطره انگیز آن «لانه کوچک و پرجنب و جوش» را یاد کردم خانم ملاح آهی کشید و گفت: آن موقع که آن همه بچه داشتیم یک خانه کوچک داشتیم ولی حالا که این خانه بزرگ را داریم، بچه ها همه رفته اند. منصوره گفت لقا جون «ما بی شرف ها که مانده ایم»...

و سپس زیر لب شعر «اخوان ثالث» را، که سالها پیش در شرایط تنگ و پُرفشار سیاسی پس از وقایع سال 1332 سروده بود، زمزمه کرد:

- آنکه در خونش طلا بود و شرف
- شانه ای بالا تکاند و جام زد
- چتر پولادین ناپیدا به دست
- رو به ساحل های دیگر گام زد
- در شگفت از این غبار بی سوار
- خشمگین، ما بی شرف ها مانده ایم.

آری، «ما بی شرف ها» همچنان مانده ایم، صبور و خسته، اما مانده ایم تا غم عزیزان دربندمان را آرام آرام بنوشیم، تا دلهره دستگیری قریب الوقوع عزیزی دیگر را در بندابند پُرارتعاش وجودمان احساس کنیم، تا هشدارهای رُعب انگیز مقامات انتظامی را به حافظه مان تزریق کنیم و مدام آب دهان مان خشک شود...

«ما بی شرف ها» مانده ایم، تا وقتی به سوی مادرانی که به عزای عزیزان شان دمی به پارک لاله دور هم نشسته اند بی هوا یورش می آورند و می زنند و می ترسانند و می برند و به زنجیر می کشند، حیرت زده از افق آینده ی ارزش های رو به زوال میهن مان، فغان سردهیم!

«ما بی شرف ها» مانده ایم که وقتی خبرهای قریب الوقوع بودن اعدام بندیان بیگناه سرزمین مان را می شنویم با دهانی باز و تلخ بگوییم: چرا؟ وقتی احکام سنگین برای کسانی همچون احمد زیدآبادی، بهمن احمدی امویی، عاطفه نبوی، عبدالله مومنی، و ده ها تن دیگر، به بهانه هایی همچون «استناد به جمله ای از وکیل اش» صادر می کنند، انگشت حیرت بر دهان ببریم و بگوییم چرا؟ و یا وقتی پریسا کاکایی، سمیه رشیدی، بهاره هدایت، لیلا و سارا توسلی، آذر منصوری، بدرالسادات مفیدی، و ده ها نفر از بندیان را از ملاقاتی کوتاه با خانواده هایشان محروم کرده اند، چرایی اش را نجوا کنیم. و یا وقتی منصوره شجاعی، شیوا نظرآهاری و مهدیه گلرو از میان اوین یان در ملاقات خود از «هیچ» می گویند، باز هم تکرار کنیم و بگوییم چرا؟ و هنگامی که نمی دانیم به چه جرمی تعدادی از مادران صلح همچون زهره تنکابنی و مهین فهیمی را به اسارت گرفته اند، برای هزاران باره و به تکراری نفس گیر بگوییم: آخر چرا؟ چرا؟ چرا؟ ...

آری، «ما بی شرف ها مانده ایم» خسته و عصبانی. اما بر خاک میهن خود همچنان محکم و استوار ایستاده ایم تا در قاب واقعیت، شاهد چهره بیمار و تکیده ی منصوره شجاعی باشیم که به جرم دو دهه فعالیت صلح آمیز و بی منت برای گسترش آگاهی و کسب حقوق زنان هموطن اش، اکنون در گوشه زندان اوین به همراه همبندان اش، در آتش فراغ تنها زاده اش ذره ذره آب می شود. انگار همین دیروز بود که در نخستین شماره فصلنامه «جنس دوم» به سال 1377 در مقاله ای تحت عنوان «زن و طبیعت» به دفاع از بکارگیری روش پرهیز از خشونت در زندگی، نوشت: «زنی که در ساحل آن رود، با نفی خشونت ها، عداوت ها و سلطه جویی های مردانه، زندگی آشتی جویانه پیشه کرد و با زمینی که روی آن می زیست مانوس گردید...» و هشت سال بعد یعنی پس از برگزاری تجمع 22 خرداد 1384 زنان در مقابل دانشگاه تهران، و باز هم در دفاع از رفتار مسالمت جو و پرهیز از خشونت، می نویسد: «در همان اوایل مراسم متوجه شدم که خودم و دیگران مانند گذشته، خشمناک و غضب آلود مشت گره کرده بالا نمی بریم و بر خلاف دوران انقلاب، دست هایمان را بالای سر به نشانه صلح و شادی برهم می زدیم گویی کسی در درون ما دست هایمان را پایین می کشید و به آرامش فرا می خواندمان. گویی برای بیان اعتراض، حرکت نمادین دیگری در درون ما نهادینه می شد. حرکتی که تنها و تنها صلح، مدنیت و عدم خشونت را به تصویر می کشید. حرکتی مسالمت جویانه که در دوران انقلاب بارها و بارها ـ حتا از سوی خود ما ـ سوسول بازی خوانده می شد...» (تریبون فمینیستی، خرداد 1384)

دو سال بعد از آن واقعه تاریخی و با تاکید بر همان نگاه خشونت پرهیز نهادینه شده در وجودش، در سالگرد 22 خرداد که از سوی فعالان کمپین یک میلیون امضاء برگزار شده بود، با این سخن آن مراسم را افتتاح کرد که: « کمپین یک میلیون امضاء به عنوان تجسمی واحد از مطالبات حقوقی زنان نیز از آن دست زمین لرزه هایی است که تکانه هایش نه ویرانی که امید آبادانی و صلح را به زنان ایرانی پیشکش کرده است... حضور زنان در خرداد ماه های داغ اخیر جرقه های نه چندان کوتاه عمر جنبش زنان را به آتش پایدار کمپین یک میلیون امضاء و خیزش های پرشور دیگر تبدیل کرد و اینک در این خرداد داغ نیز به پاسبانی آتش خویش نشسته ایم.» (تغییر برای برابری، 23 خرداد 1386)

و حالا هموست که با گذشت نزدیک به 5 سال از آن تجربه ناب مدنی زنان در مقابل دانشگاه تهران، با اندوه و از سردرد و حیرت نسبت به خشونت های ایجاد شده در روز عاشورای امسال، با فروتنی می نویسد: «دریغا... که امروز تمامی آموزه های ضد خشونت در برابر حمله خشونت آميز مهاجمان ، خاموش و آرام در هاله ای از اندوه و الم ناخواسته دل به تلافی نابرابر بست تا که شاید در امان بماند. جوانان یکتا پیراهن و غمگین و خشمگینی که تا میانه های خشونت هنوز نمی دانستند چرا می بایست بدین میزان آماج نفرت و خشونت باشند...» (مدرسه فمینیستی، 6 دی 1388)

آری، ما صبوریم و همچنان در خانه و بر خاک مان مانده ایم حتا اگر از پا بیفتیم اما ناامیدی، هرگز. مانده ایم و امیدوار تا کتابخانه های کوچک و سیّاری را که منصوره شجاعی در گوشه و کنار این وطن بلازده با هزاران امید و با همان کرشمه های معمول و دوست داشتنی اش برای زنان و کودکان مناطق محروم به راه انداخته پاس بداریم. این کتابخانه های موقت و نهادهای کوچک و خاطره انگیز، حاصل صبوری و رنج و عرق روح او و امثال اوست که عاشقانه به پای هموطنان شان نثار کرده اند.

منصوره شجاعی را از همان آغاز راه مشترکمان شناختم، راهی پُر فراز و کم نشیب به امید بهبود شرایط زندگی زنان کشورمان. او را و روح پُر طراوت اش را حتا پیش از آن که به همراه اش «مرکز فرهنگی زنان» را بر پایه های لرزانش بنشانیم، شناختم. اما حضور و دغدغه های منصوره در هر نهادی، چه آن ها که در تاسیس و بنیادگذاری اش نقش داشت (نهادهایی همچون مرکز فرهنگی زنان، کتابخانه صدیقه دولت آبادی، کمپین یک میلیون امضاء، مدرسه فمینیستی و...) چه در نهادهایی که با آن ها مدتی همکاری داشت (از جمله شورای کتاب کودک، جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست و...) گسترش آگاهی و آموزش بود: آموختن به زنان و کودکان از قلب پایتخت تا اعماق روستاهای بلازده بندرعباس و از کودکان ایرانی تا افغان ها. عشق به کتاب و آموزش، او را از نگارش مقالاتی در مورد محیط زیست در «فصلنامه کتاب» (به سال 1375) تا انتشار کتاب دو جلدی و ماندگار «اخلاق زیست محیطی» (زیر نظر و به همت او)، (به سال 1384) و ترجمه متونی در حوزه «اکوفمینیسم» و یا ترجمه کتابی برای آموزش کتابخوانی به کودکان، و بالاخره تا همکاری با نشریات گوناگون زنان، به تکاپوی دائم وا می داشت.

از کارگاه آموزشی کتابداری و کتابخوانی برای زنان، کارگاه های آموزشی کمپین یک میلیون امضا، کارگاه های نقد فمینیستی، کارگاه کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان، تا کارگاه نقد خشونت...

از وقتی منصوره را شناختم، هر کجا و هر زمان کار و فعالیتی برای آموزش دیگران مطرح بود (چه در شکل کتاب و کتابخانه برای کودکان و زنان، و چه در قالب کارگاه آموزشی مطالعات ادبی در حوزه زنان)، حضوری همیشگی و بسیار امیدوارانه داشت و با انرژی فوق العاده ای تلاش می کرد. هر جا و در هر شهرستانی که قرار بود کارگاهی آموزشی برپا شود، منصوره از جمله اولین داوطلبان بود تا به هر منطقه ای از این سرزمین پهناور قدم بگذارد. کارگاه های آموزشی کمپین، با او و به یاری تجربه های گرانقدرش آغاز شد و در شهرستان ها و هر جا که بود پیشقدم می شد. در کارگاه کمپین در کرمانشاه با تاکید بر گسترش آگاهی گفت: " خواسته ای که از دل مردم بر نیامده باشد تبدیل به داستانی فرمایشی می شود کما اینکه دیدیم تمام حقوقی که به زنان اهدا شده بود، پس از انقلاب بدون مقاومت خود زنان به راحتی از بین رفت "

برای همین در یکی از این کارگاه ها (در شهرستان خرم آباد در شهریور ماه 1386)، که در خانه یکی از فعالان عدالت طلب خرم آباد تشکیل شده بود به همراه تعدادی دیگری از اعضای کمپین تهران و تعدادی از زنان و مردان متعهد خرم آباد، بازداشت شد. پیش از آن نیز هنگامی که می خواست در کارگاهی آموزشی در هند شرکت کند به همراه دو نفر دیگر از اعضای مرکز فرهنگی زنان (طلعت تقی نیا و فرناز سیفی) بازداشت شد (کانون زنان ایرانی). حتا ممنوع الخروج شدن اش هم به خاطر دل بستگی اش به تشکیل کارگاه آموزشی کمپین اتفاق افتاد یعنی اسفند 1386 زمانی که به همراه نسرین ستوده قرار بود برای زنان ایرانی ساکن دوبی، کارگاه آموزشی کمپین را به مناسبت 8 مارس برگزار کند. عزم رفتن به آن سفر هم این بود که بارها شنیده بود زنان ایرانی مقیم دوبی دل شان پر می کشد که همراه دیگر زنان هموطن شان، برای اصلاح قوانین تبعیض آمیز علیه زنان، تلاش کنند. و برای همین بود که بارها و بارها مورد بازجویی قرار گرفت.

برگزاری کارگاه های آموزشی کتابداری برای زنان از جمله دغدغه های دیگر آموزشی اش بود که او را با زنانی از اقشار و طبقات گوناگون پیوند می داد. این تماس های چهره به چهره، آشکارا بر رفتار گشوده و انعطاف پذیر او تاثیر تعیین کننده ای داشت.

پس از آن، هنگامی که دیگر هیچ فضا و مکانی (از جمله فرهنگسراها) برای برگزاری سمینارها و کارگاه های آموزشی زنان وجود نداشت، از آموزش و تشکیل کارگاه ها نا امید نشد و سرانجام کارگاه های نقد فمینیستی را با سختی و پشتکار و خلاقیت در خور تحسین، آغاز کرد چرا که معتقد بود: «آموزش های غیر رسمی و نقش آن در پیشبرد جنبش های مدنی و اجتماعی از یک سو، و کوتاه بودن دست فعالان اجتماعی از حوزه های آموزش رسمی از دیگر سو موجب شده که گرایش به برگزاری کارگاه برای آموختن و انتقال تجربه های آموزشی به بیشتر حوزه ها گسترش یابد.» و همین دغدغه و احساس مسئولیت بود که او را به دنبال «کافه های شهر» کشاند برای برگزاری کارگاه های نقد ادبی فمینیستی.

در ادامه نیز کارگاه های آموزشی «کنوانسیون رفع هر گونه تبعیض علیه زنان»، که در ائتلاف «همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات» به راه انداخته بودیم، منصوره را دوباره به اقصا نقاط کشور روانه کرد و شهرهای مختلف را زیر پا گذاشت تا کارگاه های کنوانسیون رفع تبعیض را برپا سازد. کارگاه هایی که ابتدا از شهر شیراز کلید خورد، و در همان زمان اندک باقی مانده به روز انتخابات، در شهرهای دیگر از جمله شهر تبریز ، اصفهان، و ... هم گسترش یافت. منصوره در کارگاه تبریز در مورد اهمیت افزایش خودآگاهی زنان نسبت به حقوق خودشان گفت: «در دوره پهلوی و انقلاب زنان همپای مردان شعار مرگ بر شاه می دادند اما هرگاه حرف مسائل مشخص زنان می شد ،همه می گفتند بگذارید اول شاه برود اما پس از آن انگار ما زنان هم رفتیم چون تمامی حقوق و قوانین حمایتی خاص زنان به فراموشی سپرده شد.»

در هفته های اخیر هم تازه داشت دلش پر می کشید که در کمیته «همبستگی زنان علیه خشونت» [این کمیته با همت گروه هایی از فعالان جنبش زنان درپی حوادث خشونت بار پس از انتخابات شکل گرفت و قرار بود کارگاه آموزش مقابله با خشونت علیه زنان و شیوه های رودررویی با خشونت های اجتماعی برگزار کند]، باز هم به شهرستان ها مسافرت کند و از اندوخته های ارزشمند خود به منظور برگزاری این کارگاه ها، هزینه نماید. و لابد حالا در کنج سلول نمناک و نیم تاریک اش با آن چراغ فلورسنت لعنتی، مواد درسی کارگاه خشونت را در ذهن خود مرور می کند، چرا که معتقد بود: «از آن زمان که زنان در اعتراض به نابرابری های خانگی، اجتماعی و قانونی قد علم کرده اند ،خشونت نیز در اشکال پنهان و عریان، همچون ابزاری برای به خاموشی کشاندن این اعتراض، در مقابل زنان قد علم کرده است .خشونتی که طی سالیان در عرصه خصوصی و عمومی ، درخانه و خانواده ، جامعه و قوانین بر آنان اعمال شده، اینک در پیوند با خشونت حاکم بر جامعه ـ که در همان خشونت بر زن ریشه دارد ـ به عنوان عادتی رایج در جامعه و درمناسبات میان افراد دیده می شود که گاهی با اغماض از سوی مردم خشونت دیده و گاه لاجرم با نگاهی تلافی جویانه، نسبت به آن برخورد می شود.»

«کتابدار پابرهنه»: از تاسیس کتابخانه صدیقه دولت آبادی و کتابخانه های سیّار، تا کتابخانه بند زنان در زندان اوین

در «مرکز فرهنگی زنان» بود که منصوره شجاعی، به پشتوانه تجربه منحصربفردش در حوزه کتابداری و شورای کتاب کودک، کمیته اختصاصی کتابخانه را بنیاد نهاد و سپس طرح کتابخانه صدیقه دولت آبادی را نوشت و همراهان کتابخانه را فراخواند. به یاد می آورم چگونه در ابتدا به شهرداری ها می رفت تا بلکه جایی به ما بدهند برای تاسیس کتابخانه زنانه. اما همه راه ها بن بست بود. پس از آن سال ها طول کشید تا خردک سکه هایمان را کنار هم گذاشتیم و با همکاری و اتحاد دسته جمعی اعضای زحمتکش و صدیق مرکز فرهنگی، بالاخره کتابخانه ای کوچک تاسیس شد و در همه آن مدت 3 سال پیگیری و پافشاری ها، تا هنگامی که اولین محل را برای کتابخانه اجاره کردیم، عمدتاَ این منصوره بود که رتق و فتق امور و سامان دادن مستمر به کارها به منظور راه اندازی کتابخانه را برعهده داشت، و سرانجام پس از راه اندازی اولیه کتابخانه بود که منصوره، همراهان ثابت دیگری یافت.

او طرح «کتابدار پابرهنه» را مطرح و پایه گذاری کرد، و نیز تاسیس نهادهای موقت کتابخانه های سیّار را (به منظور رساندن کتاب به زنان روستاها و شهرهای دور و نزدیک) عملا خودش اجرا کرد.

کتابخانه بانو در روستای ِاِِوَز که با سعی و همت منصوره تاسیس شد، محل برگزاری این کارگاه های آموزشی برای زنان این منطقه محروم کشور شد. منصوره خود در «روزنامه آفتاب» در این باره می گوید: « پس از بازنشسته شدنم از کتابخانه ملی مدت ها به موضوع مورد علاقه ام یعنی کتابداری اجتماعی و پیوند کتابخانه با مناطق محروم فکر کردم.... در نتیجه با عشق و علاقه و با کوله پشتی های پر از کتاب ابتدا به زنان و کودکان افغانی آموزش کتابداری دادم تا این که از طریق یکی از دوستانم در روستای اوز که در شورای کتاب کودک سال ها با او همکار بودم از تصمیم زنان اوزی و تاسیس کتابخانه شان آگاه شدم.» سپس او درباره تجربه اش از تاسیس کتابخانه بانوان اوز می گوید: «من به این زنان امیدواری خاصی دارم و امیدوارم روزی قفسه های این کتابخانه با آثار و نوشته های خودشان پُر شود». (روزنامه آفتاب)

در بخش اعظم سال های عمر، منصوره عشق اش این بود که کتاب ها را از این و آن بگیرد و به این و آن بدهد و همین عشق و ایمان اش به کتاب و گسترش کتابخوانی بود که سرانجام او را به «کتابخانه بند نسوان زندان اوین» کشاند و دو سال پیش، از میان جمع دوستان اش، آغازگر و مبدّع شجاع اهدای کتاب ها و آثار ارزشمند به کتابخانه زندان زنان شد.

منصوره که با شوق و انرژی قابل تحسین، فعالیت تاثیرگذار خود ( کتاب رسانی به زندان زنان) را آغاز کرده بود تجربه اش را چنین بیان می کند: «به سراغ مقالات مربوط به کتابخانه های زندان رفتم ، خواندم ، پرسیدم ، سنجیدم ، همذات پنداری کردم ، با کمک دیگر دوستانم به آنچه در پستوی کتابخانه برای اهدا نگاهداشته شده بود ، سرزدیم و سرانجام فهرستی برای سلیقه ها ونیازهای گوناگون زنان زندانی تهیه کردیم. هنگام تهیه فهرست و خرید کتاب، مطابق عادت دیرینه وحرفه ای یک کتابدار با دغدغه های اجتماعی ، کتابداری بودم بدون پیش داوری و جانبداری ، کتابداری عاشق که تنها راه حیات پویای فرهنگ و اجتماع را پیوند این دو می دانست و اصلی ترین رشته این پیوند را نیز کتاب و کتابخوانی . شیفته بودم به همان شیفتگی گاهان کتاب خوانی و کتابخانه ساختن برای کودکان نابینا ، مسئول بودم به همان مسئولیت زمان خرید کتاب برای زنان وکودکان مهاجر افغانی ، شاد بودم به همان شادی برپایی کتابخانه های سیارمناطق محروم و آگاه بودم به همان آگاهی کار برای کتابخانه زنان صدیقه دولت آبادی و کتابخانه بانوی اوز؛ امااین بار چیزی در من دگرگون شده بود . این بار یکایک مخاطبانم به چهره، مقابل چشمانم ظاهر می شدند و نه فقط زنان آسیب دیده اجتماعی بندعمومی زندان اوین، بلکه این بار ناخودآگاه تمامی زنان فعال اجتماعی، به جلوه ی تمام ، مقابل چشمانم ظاهر می شدند و ناگاه حس کردم که با یکایکشان به گپ و گفت افتاده ام و برای سلیقه تفننی یکایکشان کتاب انتخاب می کنم و چانه می زنم !!... هر چند نه به شادی همیشگی که به غم و اندوه برای زنانی که گویا به آینده ای ـ نه خیلی دور ـ به بند کشیده می شدند کتاب می خریدم ؛ برای فعالان اجتماعی که عاقبتشان را این گونه بر پیشانی تاریخ زنان رقم می زنند. برای زنان دردمند و عصیان زده، برای قربانیان لایحه های ضدخانواده ، برای زنان خود نسوخته تا که سوزانده شوند در چنگال قوانین ناعادلانه، برای خودم، برای تو، برای تمامی ساکنان زندان زنان .... (19 آذر 1386)؛ گویا در همان دو سال پیش، منصوره می دانست که بین او و زنان زندانی که برایشان کتاب می خرد واقعا فاصله ای نیست چرا که امروز این فاصله چقدر قدر نزدیک شده، به کوتاهی چند قدم، آری فقط چند متر شاید به طول یک راهرو، از سلول های بند 209 اوین (که او و دوستانش در آنجا اسیرند) تا بند عمومی زنان .

عشق او به کتاب و آموختن و آموزش، او را به سمت نوشتن در حوزه «نقد کتاب» سوق داد تا جایی که اکثر کتاب هایی که در حوزه زنان به نگارش درآمده به همت او به خوانندگان علاقمند معرفی شد و از همین رو بود که منصوره شجاعی، یکی از نویسندگان پروپا قرص صفحه «نقد کتاب زنان» در مجله زنان، و نیز در نشریه «جهان کتاب» شد و در این نشریات هر کتابی در مورد زنان و یا به قلم زنان به نگارش در می آمد مورد بررسی و نقد و در نهایت به خوانندگان معرفی می کرد.

یافتن تریبون برای طرح مسائل زنان

منصوره شجاعی در مقاله «گریستن در محضر مردم» در روز جهانی زن (هشتم مارس 1385) هنگام سخنرانی اش در مراسم اهدای تندیس «صدیقه دولت آبادی» به کتاب برگزیده مربوط به مسایل زنان، گفت: «تریبون همیشه به معنای موقعیت است. موقعیتی که برای رسانیدن پیام به مخاطبان بالقوه و بالفعل جریانی است که صاحبان تریبون برای پیشبرد آن تلاش کرده وفعال بوده اند. تریبون همیشه به معنای ارتباط مستقیم با مردم است. مردمی که از راههای دور و نزدیک برای شنیدن پیام ودیدگاه جریانی که تریبون را در اختیار دارد ، آمده اند.» (سایت زنستان، اسفند 1385) و از همین رو بود که منصوره برای هر کدام از فعالان جنبش زنان که به زندان اسیر می شدن، تریبونی می یافت برای اعتراض به زندانی شدن آنها، و هر جا تریبونی پیدا می کرد از نقد قوانین تبعیض آمیز و تاثیر مخرب آن بر زندگی زنان میهن اش سخن می گفت. حتا هنگامی که لایحه حمایت از خانواده در مجلس طرح شد و ائتلاف بزرگی علیه آن از سوی فعالان جنبش زنان پدید آمد، همو بود که در صف اول به همراه تعداد دیگری از فعالان جنبش زنان به مجلس رفت و اعتراض کرد و مجلس را نیز به تریبونی برای رساندن صدای حق خواهی زنان تبدیل ساخت.

منصوره حتا نفس و انگیزه ی برگزاری تجمع های مسالمت آمیز را، ایجاد رسانه و تریبونی برای بیان خواسته های زنان می دانست، به طوری که معتقد بود: «هزینه ای که زنان در تجمع های خیابانی سال های اخیر متحمل شده اند همان رنجی است که به گفته گاندی داوطلبانه بر خود هموارکرده اند تا نیروی بالقوه آنان را برای ادامه راه، بالفعل سازد و لجاجت حریف را نیز محک زند. شاید هرگز به زنی برنخوریم که خود در این تجمع ها شرکت داشته و ازپرداخت هزینه آن ناله سرداده باشد. بلکه همچنان بر موثر بودن این رسانه قدیمی و دیر آشنای جوامع بشری، پا می فشارد. هرچند که با تحلیل هوشمندانه از شرایط موجود، عرصه عمومی را به شیوه ای دیگر و با جمع آوری امضا و حضور «چهره به چهره» در شهر از آن خود ساخته است.»

از «زیبا» تا زن تنهای «باغ سنگی»: کشف زنان بی صدا

همواره جستجوی مکان ها و مناطق محروم، انعکاس دردهای پنهان، و کشف رازهای ظاهرا پیش پا افتاده اما تاثیرگذار بر زندگی زنان ایران زمین یکی از دغدغه های شورانگیز منصوره شجاعی بوده است. او در همین ارتباط، قلم و نثر جذاب اش را به کار گرفت و در یکی از مقالات ماندگارش نوشت:«رمز و راز سواحل و بنادر جنوبی ایران ازجنس رمز و راز سرزمین پریان افسانه ای نیست . لطافت و مهرباني و معصوميت از آن نمي بارد اما جاذبه اي غريب و جادويي ، جهاني ديگر را پيش رو مي گشايد .جهاني در همسايگي آهنگين قبایل آفریقاو افسانه هاي هاي شگفت بوميان و حكايت غريب بادهای مرض دارصحرا هاي دور ودرياهاي سياه . جهاني مملو از بدايع و ثروت هاي سرشار،‌ همچون ناظري بر فقربي رحم ساحل نشینان دریازده .... اين رمز وراز حتی به گفتن باز نمی شود.»

اما عشق به این سفرهای فرهنگی و گاه پُرمخاطره هرگز برای «تفریح» نبود بلکه نتایج آن، عملا ثابت کرد که برای دست یافتن و معرفی زنانی بود که صدایی نداشتند. برای نمونه وقتی بارها و بارها کنارگوشه های بندرعباس را گشت بالاخره «زیبا» را یافت و در معرفی او چنین نوشت: «حضور دور و از ياد نارفته زني زنگباري و ‌زيبا ‌نام، با فلوتي كوچك و آهنين كه به همراه زناني از تيره خويش به شادسازي و شادخواري به مجالس عروسي دعوت مي شد و سازهاي مردانه مي نواخت و زنانه مي خواند هم از اين دست واقعيت هاي افسانه اي آن دياراست. "زيبا شيرواني " سردسته و خواننده گروهي كوچك بود و فلوت و "دهل گپ" هم ميزد كه سازي مردانه بود.»

منصوره حتا وقتی به شهر کرمان سفر کرد نیز، صدای «زن باغ سنگی» شد: «در استان کرمان راه سیرجان را که پیش می گیری ، میانه های راه، در روستایی به نام "بلورد "Balvard، زنی از اهالی این روستا سالهاست چشم به راه مسافرانی است که برای دیدن باغ سنگی "درویش خان اسفندیارپور" از راه برسند و به حکایت شگفت او از این باغ خشک و عبوس و خاطره پریشان احوالی درویش خان پس از اصلاحات ارضی گوش دهند. زنی که یکه و تنها درحفظ این میراث بکر و نقل خاطره آن سالها تلاش کرده است.»

منصوره در سفری دیگر، صدای زنان بزفروش میناب می شود و می نویسد: «زنانی خاموش و صورت پوشیده در برقع های رنگین اما با دست هایی توانا و قدم هایی آهنگین و پرمنت بر زمینی سخت که قدم این زنان بر سرش فخر اوست. زنان روستایی و گاه حاشیه نشینی که ارزش مادی کار آنها در سراسر این زمین سخت، نانوشته مانده اما خانه و کاشانه در انتظار حضور پُرنعمت آنان است ، بدان گاهی که بازگردند و دستان جادویی خویش بر سفره خالی خانواده برکشند و شوهر و بچه و حتی هووی خویش را از این خوان مهر، سیر و پر گردانند.»

آمیختن هنر و ادبیات با جنبش زنان

منصوره شجاعی در خلال سالهای آغازین فعالیت اش، با دوراندیشی و تخیلی زنانه، حرکت اجتماعی زنان را با ادبیات و نقد ادبی در هم آمیخت چرا که اعتقاد داشت که هر حرکت اجتماعی بدون خلق ادبیات خاص آن، به سختی می تواند ریشه بگیرد و ماندگار و تناور شود. معتقد بود که هیچ حرکت حق طلبانه ای بدون یاری گرفتن از ادبیات نمی تواند در تاریخ مستند جهان، جای بگیرد: «...تجربه مادران و مادربزرگ های ما از دوران مشروطه تا کنون به لحاظ تسلط تاریخ مذکر، به سختی و بسیار ناقص به ما رسیده و حقیقتاَ به سختی از دل تاریخ شفاهی زنان و یا زحمات یکی دو مورخ متاخر به ما منتقل شده و درس هایی به ما آموخته.. تاریخ مشروطه کسروی یکی از معتبر ترین نسخه های تاریخ است انصافا بروید و نگاه کنید ببینید چقدر در مورد زنان نوشته و یا این کتاب ها و منابع تاریخی زنان که اخیرا تدوین شده جقدر از این کتاب به عنوان یک منبع معتبر توانسته استفاده کند ؟ خب حالا امکانی فراهم شده که زنان باقلم خود تاریخ خودرا مکتوب کنند و نوشتار زنانه در تاریخ نگاری باب شود آیا این مبارک نیست ؟» (30 مهر 1386)

از همین رو بود که به همت منصوره، نمايشگاه نقاشي «همة مادران من» با محور اصلي حق حضانت مادران، یعنی يكي از موارد آشکار تبعيض‌آميز عليه زنان، همزمان با سالگرد کمپين يک ميليون امضا، در چهارم بهمن 1386 برگزار شد. «مجله زنان» در مورد این نمایشگاه نوشت: اين نمايشگاه که ده روز به طول انجاميد، در سه روز نخست خود، شاهد برگزاري کارگاه براي مخاطبان نمايشگاه بود. ازجمله موضوعات اين کارگاه، عبارت بود از «حضانت فرزندان را به مادران بسپاريد»، «من مساوي نصف»، «سلطان غم، مادر»، «ناموس»، «مادر بهتر است يا عمو؟» و "اول بگو «شام» چي داريم؟" منصوره شجاعي، مسئول بخش هنري کمپين، که پيگير برگزاري اين نمايشگاه بوده است، دربارة انتخاب موضوع حضانت براي اين نمايشگاه مي‌گويد: «وقتي قوانين تبعيض‌آميز را بررسي كرديم، به نظرمان آمد تبعيض‌آميز بودن قانون حضانت، به‌رغم اصلاحاتي که در آن صورت گرفته، دربرگيرندگي بيشتري دارد و براي همة زنان و مادران و حتي کودکان ملموس است.»

و از پرتو همین نگاه متعهد و هنردوستانه اش بود که حتا هنگامی که در نقد لایحه حمایت از خانواده با تمام وجودش فعالیت می کرد اما زادروز «قمرالملوک وزیری» را فراموش نکرد. به طوری که در سخنرانی خود که در نقد لایحه خانواده ایراد کرد، چنین اظهار داشت: «لابد حسن تصادفی است که امروز 14 مرداد سالگرد انقلاب مشروطیت و نیز سالگرد خاموشی قمرالملوک وزیری، زبان آوازین اعتراض به جامعه مردسالار بابرگزاری این نشست در اعتراض به لایحه ضدخانواده مصادف شده است..»

سال بعد (امسال ـ 1388) نیز منصوره در بحبوحه جنبش سبز باز هم هنر و هنرمندان زن را فراموش نکرد و بار دیگر در سالگرد قمرالملوک وزیری نوشت: «در پنجاهمين سالگرد خاموشي قمر ،‌ تجسم دوباره این هر دو رویداد را به عین مي بينيم . در کوچه و خیابان های شهر و ديارمان و حتي فراسوتر، در هر کجا و بر هر خاکی که مردمان و مسافران عشق توشه امان در سال هاي هجرت ، رحل اقامت گزیده اند . زنان و آزادی ، زنان و مردان با خواست آزادي و پذیرش و احترام به دیگری ، هر که باشد و به هر شکل که برون درآید ، و به پیشقراولی زنانی که سینه پرمهر خویش، میزبان تیرهای خشونت کردند و ’مهر - مهر جاودان اشان را براین غوغا زدند....»

قبل از زندانی شدن منصوره شجاعی، قرارمان این بود که امسال به مناسبت تولد فروغ فرخزاد کاری جدی تر، در مورد اشعارش صورت بدهیم، کاری که منصوره از همان سال 1376 در ویژه نامه زنان مجله «فرهنگ و توسعه» آغاز کرد و در مقاله ای با عنوان «فروغ، شاعر انسانی طبیعی» نوشت: «فروغ به یگانگی با طبیعت رسید و در پایان راه چنان با طبیعی آمیخت که چاره ای ندید مگر آن که در رثای طبیعت چنین بسراید: به جست و جوی تو ؟ به درگاه کوه می گریم / در آستانه دریا و علف...» اما منصوره را پیش از آن که به «درگاه کوه» برای فروغ بگرید، روانه اوین کردند.

اکنون تن بیمار و خسته اما گرم و حرکت آفرین منصوره را در سلول های زندان اوین حبس کرده اند با این حال انرژی مثبت وجودش به دوستانش در بیرون از زندان، قوّت می بخشد. جای خالی فعالیت هایش امروز سروده ی فروغ را به یادم می آورد که: «تنها صداست که می ماند» و منصوره نه تنها «صدای زیبا» و مهربانش، که همه تلاش ها، آثار و کتابهای منتشر شده اش، فعالیت های صلح جویانه و پایداری اش در مقابل ناملایمات همچنان پشتوانه حرکت و دلگرمی ما است. و مطمئنم که حضور او به همراه ده ها تن از زنان برابری خواه و مدافع تغییر در زندان و اسارت نیز زایا و برای همبندان شان، پُر برکت است.

|+| نوشته شده توسط آزاده محبت در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 ساعت 14:57 |